
من وچندی از دوستانم به اتهام شلیک به سوی فرزندانمان دستگیر شدیم.
این واقعیت است ولی همه واقعیت نیست......!!!!
ما نگران فرزندانمان بودیم،از ابتلایشان به بیماری وحشت داشتیم.
از حال وروز وخیمشان غصه می خوردیم ولی هرگز قصد کشتنشان را نداشتیم.
چه کسی می تواند به سوی فرزند خود شلیک کند ؟!
از همان ابتدا هیچ کس حضور خوک ها را در شهر جدی نگرفت.ولی ما علام خطر کردیم....
وقتی سر وکله این خوک ها در شهر پیدا شد عده ای هورا کشیدند،عده ای فقط تعجب کردند وعدهای هم از سر تاسف سر تکان دادند .
اولین خوک ابتدابا ترس ولرز .از میان خیابان ها وکوچه ها گذشت.به بعضی از خانه ها سرک کشید وعده ای از بچه ها را دور خود جمع کرد.
آنها از اینکه حیوانی را این قدر در دسترس می دیدند خوشحال بودند.عدهای از بچه ها به خانه هایشان گریختند وعده ای از دور به تماشا ایستادند.
ما اعلام خطر کردیم ولی صدایمان در میان هیاهوی کسانی که با تمام قوا برای خوک ها هورا می کشیدند ،گم شد.
با حضور دومین وسومین خوک.حضور خوک ها در شهر کاملا عادی شد.
خوک ها به زاد وولد پرداختند وتعدادشان روز به روز افزایش پیدا کرد.
آنها که از حضور خوک ها استقبال می کردند توجیهشان این بود که بچه ها به این وسیله سرگرم می شوند!! وبهتر از این است که به کارهای ناشایست بپردازند.
ووقتی ما فریاد زدیم که سرگرمی به چه قیمتی وبدتر از این ممکن است چه بشود؟
پاسخ شنیدیم که موانست بچه ها با خوک ها.آگاهیشان را نسبت به جانوران افزایش می دهد ومتهم شدیم که با توسعه علم ومعرفت وجانور شناسی مخالفیم.....!!!
عده ای می گفتند : این اتفاقی است که در همه شهرهای دیگر هم افتاده وهمین نشان می دهد که نباید خیلی احساس نگرانی کرد.خوک اگر بد بود که این همه مورد استقبال مردم شهرهای مختلف قرار نمی گرفت.
بعد از چند صباح که بچه ها کاملا به خوک عادت کردند سروکله صاحبان خوک ها پیدا شد.آن ها برای اینکه بچه ها بتوانند همچنان با خوک ها بازی کنند.مطالبه پول کردند.
ما همچنان فریاد می زدیم واعتراض می کردیم.اما صدایمان به جایی نمی رسید.
در پی فریادها واعتراض های ما عده ای به این نتیجه رسیدند که علیه خوک ها بیانیه ای صادر کنند وحضور روز افزونشان را محکوم سازند.در هیچ کدام از این بیانی ها هیچ اشاره ای به صاحبان خوک ها واهدافی که از اشاعه خوک بازی دنبال می کردند نشد.
هنوزچندماهی از حضور خوک ها در شهر نگذشته بودکه ویروس خوکی در میان بچه های شهر شایع شد.
دختر ها به محض ابتلا به ویروس خوکی ناگهان لباسهایشان را می کندند ودر خیابان های اصلی شهر ودر میان پارک ها می دویدند .
پسرها با ابتلا به این بیماری درست مثل خوک ها در خیابان ها وحتی بر سر چهارراه ها
بی سر سوزنی شرم وحیاء قضای حاجت می کردند.
مردم آنچنان درگیر گذران ومعیشت شده بودند که به هیچ چیز جز تنظیم دخل وخرج نمی کردند.
ما به خوکداران اعلام جنگ کردیم....
این در حالی بود که همگان با دلایل محکم!! ما را برحذر می داشتند:
- دشمن از شما بسیار قویتر است.
- دشمن از بیرون حمایت می شود.
- دشمن ریشه اش را در شهر محکم کرده است.
- دشمن فرزندان بساری از مقامات شهر را آلوده خود کرده است!
- با کدام سلاح؟
- اصلا برای چه ؟
- زندگیتان را بکنید.
- با شاخ گاو در نیفتید..!!!!
در یک صبح سرد زمستانی هر چه سلاح داشتیم بر داشتیم و به مقر خوکداران یورش بردیم.
با اولین شلیک ها از مفر دشمن صدای ناله آشنایی شنیدیم.دست از شلیک کشیدیم ونزدیکتر شدیم.صدا از سنگرهای دشمن بر می خاست.
صدا آشنا بود............
دشمن دور تا دور خود سنگری از آدم چیده بود آن آدم ها فرزندان خود ما بودند.......
ماندیم با دشمنی که برای خود از بچه های ما سنگر ساخته بود......
اگر همچنان شلیک می کردیم.فرزندانمان را کشته بودیم واگر نمی کردیم باید باز شاهد مرگ تدریجی فرزندانمان می شدیم.
بغرنج ترین مسئله زندگیمان بود.
اما پیش از آنکه گامی در جهت حل این معمای سترگ برداریم.دستگیر وروانه دادگاه شدیم.
اکنون ما به جرم شلیک به سوی فرزندانمان محکوم شده واین واقعیت است....
ولی همه واقعیت این نیست.....
التماس دعا.
یا حق.