تبليغاتX
googele
منوي اصلي
صفحه نخست
نوشته هاي پيشين
خانگي سازي
ذخيره كردن صفحه
اضافه به علاقه منديها
حدیث روز
نويسندگان
آقاسید
مسافر
فرزانه
موضوعات
راهیان نور
دل نوشته ها
اخبار روز
لينكدوني
تخریبچی(بابک رشیدی)
علی شاطری
پوتین خاکی
گنجینه قصار
لبگزه(جناب آقا سید عزیییز!)
جاکفشی(آقا مسعود)
آخرين نوشته ها
خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385
خبرنامه





از به روز شدن ما باخبر شوید

آمار وبلاگ
لوگوي وبلاگ ما
آقاسید ومسافر
اصل قورباغه ای

اگر یک قورباغه تیزهوش وشاد را بردارید وداخل یک  ظرف  آب جوش بیندازید قورباغه چه کار می کند؟

بیرون می پرد!درواقع قورباغه فورا به این نتیجه می رسد که لذتی در کار نیست وباید برود!

حالا اگر همین قورباغه یا یکی از فامیلهایش را بردارید وداخل یک ظرف آب سرد بیندازید وبعد ظرف را روی اجاق بگذارید وبتدریج به آن حرارت بدهید قورباغه چه کار می کند؟

استراحت میکند...چند دقیقه بعد به خودش می گوید:ظاهرا آب گرم شده است وتا چشم به هم بزنید یک قورباغه آب پز آماده است.

نتیجه اخلاقی داستان!

زندگی به تدریج اتفاق می افتد.ماهم می توانیم مثل قورباغه داستانمان ابلهی کنیم و   وقت را از دست بدهیم وناگهان ببینیم که کار از کار گذشته است .همه ما باید نسبت به جریانات زندگی مان آگاه وبیدار باشیم.

سوال؟

اگر فردا صبح از خواب بیدار شوید وببینید که بیست کیلو چاق شده اید نگران نمی شوید؟

البته که می شوید!سراسیمه به بیمارستان تلفن می زنید :الو ،اورژانس ،کمک،کمک ،من چاق شده ام !

اما اگر همین اتفاق به تدریج رخ بدهد، یک کیلو این ماه،یک کیلو ماه آینده و...آیا بازهم همین عکس العمل را نشان می دهید؟نه!با بی خیالی از کنارش می گذرید.

برای کسانی که  ورشکسته می شوند ،اضافه  وزن  می آورند یا طلاق  میگیرند  یا آخر ترم  مشروط         می شوند! این حوادث دفعتا اتفاق نمی افتد یک ذره امروز،یک ذره فردا وسر انجام یک روز هم انفجار و سپس می پرسیم :چرا این اتفاق افتاد؟

زندگی ماهیت انبار شوندگی دارد.هر اتفاقی به اتفاق دیگر افزوده می شود، مثل قطره های آب که صخره های سنگی را می فرساید.

اصل قورباغه ای به ما هشدار می دهد که مراقب تمایلات خود باشید!

ما باید هر روز این پرسش را برای خود مطرح کنیم :به کجا دارم می روم؟آیا من سالمتر، مناسبتر، شادتر وثروتمندتر از سال گذشته ام هستم؟ واگر پاسخ منفی است بی درنگ باید در کارهای خود تجدید نظر کنیم.

خلاصه کلام

شاید این نکته رعب انگیز باشد اما واقعیت این است که هیچ ثباتی در کار نیست یا باید به جلو پیش بروید یا بلغزید وپایین بیفتید.

برگرفته از کتاب ارزشمند آخرین راز شاد زیستن

نوشته آندره متیوس

****************************

ماه مهمونی خدا داره از راه میرسه...

خوش به  حال اونهایی که کوله پشتی هاشون رو در این دو ماه پر کردند...

ولی برا اونایی که مثل من نتونستن استفاده لازم رو از این دو ماه ببرند هنوز دیر نشده...

سعی کنیم این چند روزه رو قدر بدونیم..انشاء الله.

*********************

یه گدا با بی حیایی، اومده برا گدایی

می دونم من بدم اما، تو خدایی توخدایی

تو خدای مهربونی، درد دلهارو میدونی

اینو از همه شنیدم، هیچ کسی رو نمی رونی

می دونی دلم سیاهه، کوله بار من گناهه

فاصله بین من وتو، تو خودت گفتی یه آهه

ای تو از همه کریم تر،ازگناه همه بگذر

قسمت میدم خدایا، حق زهرا حق حیدر

**التماس دعا

**یاحق

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 15:51 توسط مسافر |
چه کسی می تواند باشد؟؟؟؟

با سلام خدمت همه دوستان عزیز

مطلب این دفعه مان را تصمیم گرفته ایم از خاطرات یکی از بزرگان دوره معاصرمان بنویسیم.انشاالله مورد پسندتان قرار بگیرد.هر موقع فهمیدید که چه کسی است ، در نظرات بگذارید تا نامتان را بعنوان برنده در صفحه اول وبلاگ قرار دهیم.

(کلیه مطالب نقل شده توسط آقای محسن حدادی گردآوری شده است)

***** خانه *****

خیابان خسروی نو،کوچه حوض نصرت الملک.کوچک بود و شلوغ .تا 4-5 سالگی خانه مان 60-70 متر بیشتر نبود. یک اتاق داشت و یک زیر زمین .تاریم و خفه.خوب یادم هست هروقت برای پدر مهمان می  آمد،همه به زیر زمین می رفتیم تا مهمان برود.از قضا پدرم روحانی محل بود و مهمان خیلی داشت.

**** مکتب ****

خیلی کوچک بودم،چهار یا پنج سالم بود.با سید محمد به مکتب-سلیمان خان- می رفتیم.او سه سال از من بزرگتر بود و من کوچک ترین شاگرد مکتب بودم.یعنی کوچکترین مرد مکتب.

**** مادر *****

تابستان بود .هوا گرم بود.گوشه حیاط توی سایه فرش را پهن می کردیم(خب مستحب است که زیر آسمان باشیم)ساعت ها می نشستیم و  اعمال روز عرفه را انجام میدادیم. مادر-خدیجه سادات میردامادی نجف آبادی،دختر سید هاشم نجف آبادی-می خواند و ماهم.... خیلی اهل دعا و توجه و اعمال مستحبی بود.با سواد ،کتاب خوان،دارای ذوق شعری و هنری،حافظ شناس.همیشه برایمان شعرهایی از حافظ می خواند.با قرآن هم کاملا آشنا بود.بیشتر قصه های قران را برایمان می خواند. می خواند و تشریح می کرد.در این میان گهگاه اشعار حافظ را هم می خواند.برای شیرینی بحث.صدای خوشی هم داشت.مادرم خیلی خوب بود.....خیلی!

**** پدر *****

پدر-سیدجواد-ترک زبان بود.اصالتا تبریزی.اهل (.....)ومادر فارس زبان.از بچگی دو زبانه بودیم. پنج نفر بودیم ،چهار برادر-سیدمحمد،سیدعلی،سیدهادی وسیدحسن-ویک خواهر.من دومی بودم،پسر دوم خانواده.پدرم ملای بزرگی بود،عالم دینی بود.بر خلاف مادرم که خیلی گیرا،حراف و خوش برخورد بود،پدرم ساکت و کم حرف بود.آرام.و این تاثیر دوران طلبگی و تنهایی در گوشه حجره بود.

تا اینجا فکر کنم فهمیده باشید چه کسی رو میگم؟؟؟؟؟اولین نفر عجله کنه

                                منتظر بقیه اش هم باشید

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 3:20 توسط آقاسید |
میلاد مبارک

 

سلام.

اعیاد شعبانیه رو خدمت همه بزرگواران تبریک میگم.

چند روزی گرفتارم.

پیشاپیش میلاد حضرت حجت بن الحسن (عج) رو تبریک میگم.

*************

خیلی دعا کنید.

یا علی مدد.

نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 14:40 توسط مسافر |
آخرين نوشته ها
ما هم رفتیم!
شب تغسیل ماه
امپراطور!
زندگی
سلطان قلم
مکاشفه
بازهم...
آخر یه روز شیعه برات حرم می سازه.....
دخترک
خدا کجاست؟
به خاطر عشق
امامت زینب(س)
حج حسین(ع)
گفتگو
حسن!
بازهم هیئت اینترنتی محبان الرضا(ع)
حال گیری!!!
امام الرئوف...
عکس های افطاری
اگه...