سلام.
انگارکه این دفعه مجبوریم به ندای دوست عزیز رضا جان لبیک بگیم و بریم رو کار این بازی های وبلاگی.آخه نمیدونم چه لذتی میبره بدونه که مثلا من:
1) توی همون بیمارستانی به دنیا اومدم که پسر شاه خائن! به دنیا اومد!(الیته با یه فاصله 26 ساله با اون ،این یعنی منم 65 ای ام!) .
2) نه آخه اصلا به چه حقی میخواد بدونه که من 2سال تو مدرسه ای درس خوندم که پدرم مدیرش بود!(جاتون خالی خیلی حال داد! انقده تحویلمون میگرفتن!) خب الان به سن 12سالگی رسیده بودم. (تو مدرسه راهنماییمون تقریبا همه بچه ها سوسول بودن، حتی خودم!)
3)خب دبیرستان و یک اتفاق بزرگ!
رفتن با اردوهای دسته جمعی به مشهد(منی که تا اون سال به عمرم کلا یه بار مشهد رفته بودم در عرض هر سال، 4 بار میرفتم مشهد!) و آشنایی با 3 نفر .آشنایی با شهید بابایی ! (نزنید بابا! منظورم خوندن زندگینامه شهید باباییه! نمیدونین چه حالی داد! دست حاج آقا واحدی درد نکنه.عجب کتابی بهم داد.) دومی حسن آقای کردمیهن(بچه های کرج میشناسنش) ودیگری هیچ عزیز!(که همه میشناسنش!!!)
4)اومدن و کار کردن تو مسجد.هنوزم اگه چیزی داریم(معنوی رو میگما! یه وقت نگین تو کار اختلاس پولای مسجد بودن !) بواسطه ی همون موقع هاست.
5)دوستای خوبی که اونجا پیدا کردم شخصیت های تاثیر گذاری بودن و البته هستن: غلامرضا گرمابدری عزیزم!(همون مسافر رو میگم!) ، اصغر قربانی و....
6) دانشگاه رفتن هم زیاد منو تغییر نداد! چون از همون اولش آدم موفقی بودم!!!!!(حال کردی اعتماد به نفسو!) ولی خب مهندسی صنایع هم رشته توپیه ها!!! ( تا بترکه چشم همه اونایی که به رشته ما میگن گلابی!!)
7)البته کار توی هیئت اینترنتی محبان الرضا(ع) هم یکی از قسمت های خوب زندگیمه!(خاطرات کار تو اونجا خودش یه فیلمنامس اینجا نمینویسمش!)
..............................
چیزایی که نباید اشاره بشه!
خب نباید اشاره بشه دیگه ، ببین رضا جان !برادر من! زیر بار این یکی دیگه نمیرم!!!!!
..............................
خب برای بازیگر انتخاب کردن هم فکر کنم رابرت دنیرو بد نباشه!!!(البته نمیدونم چرا!)
.............................