تبليغاتX
googele
منوي اصلي
صفحه نخست
نوشته هاي پيشين
خانگي سازي
ذخيره كردن صفحه
اضافه به علاقه منديها
حدیث روز
نويسندگان
آقاسید
مسافر
فرزانه
موضوعات
راهیان نور
دل نوشته ها
اخبار روز
لينكدوني
تخریبچی(بابک رشیدی)
علی شاطری
پوتین خاکی
گنجینه قصار
لبگزه(جناب آقا سید عزیییز!)
جاکفشی(آقا مسعود)
آخرين نوشته ها
خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385
خبرنامه





از به روز شدن ما باخبر شوید

آمار وبلاگ
لوگوي وبلاگ ما
آقاسید ومسافر
مکاشفه

 

یک بار خاطره ای از جبهه برام تعریف می کرد،می گفت:

 کنار یکی از زاغه مهمات ها سخت مشغول بودیم، تو جعبه های مخصوص مهمات می گذاشتیم ودرشان را می بستیم.

گرم کار یکدفعه چشمم افتاد به یک خانم محجبه با چادری مشکی!

داشت پابه پای ما مهمات می گذاشت توی جعبه ها.

با خودم گفتم حتما از این خانم هاییه که می آن جبهه.

اصلا حواسم به این نبود که هیچ زنی را نمی گذارند وارد آن منطقه بشود.

به بچه ها نگاه کردم.مشغول کارشان بودند وبی تفاوت می رفتند ومی آمدند.انگار آن خانم را نمی دیدند.

قضیه برام سوال شده بود...موضوع عادی به نظر نمی رسید.

 کنجکاو شدم بفهمم جریان چیست.؟

رفتم نزدیک تر تا رعایت ادب شده باشد سینه ای صاف کردم وخیلی با احتیاط گفتم : خانم جایی که ما مردها هستیم شما نباید زحمت بکشین..

رویش طرف من نبود.

به تمام قد ایستاد وفرمود:مگر شما در راه برادر  من زحمت نمی کشید؟

یک آن یاد امام حسین(ع) افتادم واشک توی چشمهام حلقه زد.خدا بهم لطف کرد که سریع موضوع را گرفتم وفهمیدم جریان چیست. بی اختیار شده بودم ونمی دانستم چه بگویم.

خانم، همان طور که روشان آن طرف بود فرمودند:هرکس که یاور ما باشد،البته ما هم یاری اش می کنیم.

 

*************شهید عبدالحسین برونسی به روایت همسرش************

  

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 11:15 توسط مسافر |
بازهم...
سلام.

انشاالله امروز عازم سفر به جنوب هستم!

اگر لایق باشم دعا گوی همه دوستان خواهم بود.

       

   فاخلع نعلیک...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 10:52 توسط آقاسید |
آخر یه روز شیعه برات حرم می سازه.....

از آن زمان که شمشیر بر فرق شیر خدا فرود آمد وزهر در جان فرزند زهرا نشست وسر ثارالله به مهمانی نیزه ها رفت،اسلام جاودانه شد.

در کلام فرصت تغییر بود ودر نوشته رخصت تحریف.

آسمان را حتی انکار می شد کرد تا آن زمان که شق القمر خونین ماه ،فلق را جاودانه نساخت.

کلام را مجال تغییر بود اما حنجره خون آلوده را هرگز.

ونوشته را رخصت تحریف اما لوح زمرد ومحفوظ در طشت نشسته را هرگز.

واو آنگاه که رنگ قدسی سبز را بر می گزید جگر تفتیده خود را در انحنای شکوهمند تاریخ می دید.

او- چنانکه پدر- مظلوم زیست.اگر نه مظلومتر از برادر ،همسنگ او.

برادر- سلام الله علیه- را دشمن خارجی خواند،اما دوست «مذل المومنین» خطابش نکرد.گریز از دنیا وقدرت برادر بر همه از روز آشکارتر بود.برادر را کسی با تهمت «انک تدری الخلافه» نیالود.

دشمن برادر،جانی وخونخوار بود ودشمن او سیاستمدار ومکار هم.

برادر خدنگ از روبرو خورد واو خنجر از پشت .

برادر مجال یافت که جنگ را به بیرون خانه کشاند واو در خانه مجبور به ستیز شد.

حماسه عاشقانه برادر آنچنان آشکار وهویدا بود که پس از اندی وبرای همیشه سرلوحه حماسه های عالم قرار گرفت اما حماسه عارفانه وحلیمانه آو آنچنان پر رمز وراز پیچیده بود که قرنها در ابهامی ناشی از انکار وجهالت محفوف ماند.

از چشمه جوشان  وجاودانه علی دو رود جاری شد:

یک بعد خیبر علی بود،«ضربه علی یوم الخندق» او بود،ذات السلاسل علی بود،جمل ،صفین ونهروان علی بود.

وبعد دیگر حلم علی بود،بیست وپنج سال سکوت علی بود،با ریسمان در گردن به مسجد رفتن علی بود،تحمل سیلی بر گونه فاطمه علی بود،تاب شهادت غنچه نارسیده علی بود،صبر علی بود،استقامت علی بود،تاب خار در چشم علی بود وتحمل استخوان در گلوی علی بود.....

علی همان علی است چه در قیام وچه در قعود.

واز همین روست که «الحسن والحسین امامان قاما او قعدا»

وحسین مصداق جاری بعد اول شخصیت علی است.

وحسن تجلی شکوهمند بعد دیگر شخصیت علی.

واین باز نه بدان معناست که این دو بالقوه همینند.این همان است که شرایط هر کدام به فعلیت رساندن آنها را مجال می دهد....

او چاره ای ندارد جز اینکه بذر انقلاب را در زمینی تازه بیفشاند وچه فرق می کند که او ثمره بگیرد،درو کند یا برادرش حسین.او باید بنیاد ستیز با باطل را بر زمینی استوار بنا کند،اگر معاویه مجالش ندهد برادرش حسین مجال را خواهد یافت وراهش را ادامه خواهد داد.

آری او باید پایه گذار قیامی دیگر باشد حتی اگر خون دل یک عمر زندگانی توام با حلم او در طشت بریزد.

از آن زمان که شمشیر بر فرق شیر خدا فرود آمد وزهر در جان فرزند زهرا نشست وسر ثارالله به مهمانی نیزه ها رفت،اسلام جاودانه شد.

 

استاد سید مهدی شجاعی

*******************************

ماه خداست روی تماشایی حسن

عرش صفاست مجلس شیدایی حسن

مجنون شود هر آنکه ببیند سحرگهی

یک جلوه از تبسم لیلایی حسن

موسی نشسته همره عیسی به راه او

حاتم گدای سفره مولایی حسن

ذکر شبانه روزی ایوب این بود

صدآفرین به صبر وشکیبایی حسن

*******************************

 

 

التماس دعا

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 18:28 توسط مسافر |
دخترک

مترو طبق معمول شلوغه وآدما منتظرن تا قطار بیاد.به محض باز شدن در آدما با عجله سوار

 میشن تا مبادا جای خالی رو از دست بدن.به دور وبرم یه نگاهی میندازم ،یه جفت مرغ عشق عاشق

 به محض نشستن،جیک تو جیک هم میشن وشروع میکنن به گفتن و بلند خندیدن.

زن و شوهری هم با دو تا بچه شون روبروی من میشینن.یه نفر میاد کنارم وبه محض نشستن

 موبایلش و در می آره وشروع می کنه به بازی  کردن.پیرمردی هم با وجود جای خالی

کناری ایستاده.....

ایستگاه بعد سرسبز....Next station : : سر سبز

دوتا بچه های زن وشوهری که روبروم نشسته بودن شیطنت میکنن:

-بابا برا چی این بلیت ها رو دادی به من؟چون تموم شده بودن.مال خودت باباجون

اون یکی که دختر بود زد زیر گریه وگفت: بابایی نگاه کن بلیط و به من نمیده.

- پسرم یه دونه از اون بلیط هارو بده به خواهرت

ولی دخترک به یکی راضی نشد وبا گریه 2 تا بلیط و از داداش گرفت....

پیرمرد  به اونها نگاه میکنه.... 

ایستگه بعد گلبرگ......:Next station : گلبرگ

دخترک مدام نق میزد.

اعصاب همه به هم ریخته بود.

یکی زیر لب غر میزد:تو که بلد نیستی بچه تربیت کنی چرا بچه دار میشی.

یکی میگفت :هیس ...دهه....بچه چرا اینقدر نق میزنی.

اون یکی به دوستاش میگفت:این بچه از نظر روانشناسی مشکل داره باید بره پیش یه روانشناس

پیرمرد فقط نگاه میکرد.......

ایستگاه بعد نظام آباد.....Next station : نظام آباد

دخترک دیگه بهونه نمیگیره.فقط گریه میکنه.همه دیگه کلافه شده بودن.حتی من که به

گریه های برادر زادم عادت کرده بودم هم سردرد گرفته بودم

سرم و تکیه دادم به شیشه کنارم.یه نگاهی از تو شیشه انداختم:

بغل دستیم هنوزداشت با موبایلش بازی میکرد....

پدر دخترک که گریه دخترش امونش رو بریده بود دخترک و بغل کرد واز جاش بلند شد.....

یه نفر از خدا خواسته سریع نشست جای پدر دخترک.

پیرمرد فقط نگاه میکنه....

ایستگاه بعد سبلان.....Next station : سبلان

یه شیر پاک خورده ای دست کرد تو جیبش ویه دونه شکلات به پسرک داد ویکی هم به

 دخترک.......پدر تشکرکرد.

دخترک چند لحظه ای ساکت شد ولی ازدوباره زد زیر گریه ......یعنی اینکه شکلات داداشم رو هم میخوام!!!!

پدر هم از ناچاری شکلات رو از دست پسرک گرفت وبه دخترک داد.

پیرمرد که از اول نظاره گر ماجرا بود،سریع کنار پدر اومد و گفت :

تو با  کارت این دوتا رو تا آخر عمر بیچاره میکنی.....تو باعث میشی که این دختر تا آخر عمر نق

بزنه و این پسر تا آخر عمر با کینه زندگی کنه.

شکلات رو از دست دخترک گرفت و به داداشش داد......نمی دونم چرا ولی دخترک دیگه گریه نکرد

 ایستگاه بعد.......

حرف پیرمرد ذهنم رو مشغول میکنه...

با خودم میگم :ما آدما بعضی اوقات چقدر شبیه این دخترک میشیم....خودخواه وبهانه گیر

بعضی وقتا غافل ازانبوه داشته هامون گله از نداشته ها داریم و مدام به خدا نق میزنیم .

اون روز برا اولین بار زیر لب گفتم:خدایا به خاطر تمام داشته ها و نداشته هام شکرت.

خدا کنه هر از چند گاهی یه پیرمرد اینطوری سوار مترو بشه......

از شیشه کنارم یه نگاهی میندازم ...کناریم هنوز داره با موبایلش بازی میکنه.........

امام خمینی، مسافرینی که قصد ادامه مسیر به سمت میرداماد یا شهر ری را دارند در این

ایستگاه پیاده شده و .....

نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 21:27 توسط مسافر |
آخرين نوشته ها
ما هم رفتیم!
شب تغسیل ماه
امپراطور!
زندگی
سلطان قلم
مکاشفه
بازهم...
آخر یه روز شیعه برات حرم می سازه.....
دخترک
خدا کجاست؟
به خاطر عشق
امامت زینب(س)
حج حسین(ع)
گفتگو
حسن!
بازهم هیئت اینترنتی محبان الرضا(ع)
حال گیری!!!
امام الرئوف...
عکس های افطاری
اگه...