مترو طبق معمول شلوغه وآدما منتظرن تا قطار بیاد.به محض باز شدن در آدما با عجله سوار
میشن تا مبادا جای خالی رو از دست بدن.به دور وبرم یه نگاهی میندازم ،یه جفت مرغ عشق عاشق
به محض نشستن،جیک تو جیک هم میشن وشروع میکنن به گفتن و بلند خندیدن.
زن و شوهری هم با دو تا بچه شون روبروی من میشینن.یه نفر میاد کنارم وبه محض نشستن
موبایلش و در می آره وشروع می کنه به بازی کردن.پیرمردی هم با وجود جای خالی
کناری ایستاده.....
ایستگاه بعد سرسبز....Next station : : سر سبز
دوتا بچه های زن وشوهری که روبروم نشسته بودن شیطنت میکنن:
-بابا برا چی این بلیت ها رو دادی به من؟چون تموم شده بودن.مال خودت باباجون
اون یکی که دختر بود زد زیر گریه وگفت: بابایی نگاه کن بلیط و به من نمیده.
- پسرم یه دونه از اون بلیط هارو بده به خواهرت
ولی دخترک به یکی راضی نشد وبا گریه 2 تا بلیط و از داداش گرفت....
پیرمرد به اونها نگاه میکنه....
ایستگه بعد گلبرگ......:Next station : گلبرگ
دخترک مدام نق میزد.
اعصاب همه به هم ریخته بود.
یکی زیر لب غر میزد:تو که بلد نیستی بچه تربیت کنی چرا بچه دار میشی.
یکی میگفت :هیس ...دهه....بچه چرا اینقدر نق میزنی.
اون یکی به دوستاش میگفت:این بچه از نظر روانشناسی مشکل داره باید بره پیش یه روانشناس
پیرمرد فقط نگاه میکرد.......
ایستگاه بعد نظام آباد.....Next station : نظام آباد
دخترک دیگه بهونه نمیگیره.فقط گریه میکنه.همه دیگه کلافه شده بودن.حتی من که به
گریه های برادر زادم عادت کرده بودم هم سردرد گرفته بودم
سرم و تکیه دادم به شیشه کنارم.یه نگاهی از تو شیشه انداختم:
بغل دستیم هنوزداشت با موبایلش بازی میکرد....
پدر دخترک که گریه دخترش امونش رو بریده بود دخترک و بغل کرد واز جاش بلند شد.....
یه نفر از خدا خواسته سریع نشست جای پدر دخترک.
پیرمرد فقط نگاه میکنه....
ایستگاه بعد سبلان.....Next station : سبلان
یه شیر پاک خورده ای دست کرد تو جیبش ویه دونه شکلات به پسرک داد ویکی هم به
دخترک.......پدر تشکرکرد.
دخترک چند لحظه ای ساکت شد ولی ازدوباره زد زیر گریه ......یعنی اینکه شکلات داداشم رو هم میخوام!!!!
پدر هم از ناچاری شکلات رو از دست پسرک گرفت وبه دخترک داد.
پیرمرد که از اول نظاره گر ماجرا بود،سریع کنار پدر اومد و گفت :
تو با کارت این دوتا رو تا آخر عمر بیچاره میکنی.....تو باعث میشی که این دختر تا آخر عمر نق
بزنه و این پسر تا آخر عمر با کینه زندگی کنه.
شکلات رو از دست دخترک گرفت و به داداشش داد......نمی دونم چرا ولی دخترک دیگه گریه نکرد
ایستگاه بعد.......
حرف پیرمرد ذهنم رو مشغول میکنه...
با خودم میگم :ما آدما بعضی اوقات چقدر شبیه این دخترک میشیم....خودخواه وبهانه گیر
بعضی وقتا غافل ازانبوه داشته هامون گله از نداشته ها داریم و مدام به خدا نق میزنیم .
اون روز برا اولین بار زیر لب گفتم:خدایا به خاطر تمام داشته ها و نداشته هام شکرت.
خدا کنه هر از چند گاهی یه پیرمرد اینطوری سوار مترو بشه......
از شیشه کنارم یه نگاهی میندازم ...کناریم هنوز داره با موبایلش بازی میکنه.........
امام خمینی، مسافرینی که قصد ادامه مسیر به سمت میرداماد یا شهر ری را دارند در این
ایستگاه پیاده شده و .....