تبليغاتX
googele
منوي اصلي
صفحه نخست
نوشته هاي پيشين
خانگي سازي
ذخيره كردن صفحه
اضافه به علاقه منديها
حدیث روز
نويسندگان
آقاسید
مسافر
فرزانه
موضوعات
راهیان نور
دل نوشته ها
اخبار روز
لينكدوني
تخریبچی(بابک رشیدی)
علی شاطری
پوتین خاکی
گنجینه قصار
لبگزه(جناب آقا سید عزیییز!)
جاکفشی(آقا مسعود)
آخرين نوشته ها
خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385
خبرنامه





از به روز شدن ما باخبر شوید

آمار وبلاگ
لوگوي وبلاگ ما
آقاسید ومسافر
امپراطور!
سلام!
دیدم امروز جو فوتبالیه گفتم منم از این آب گل آلود ماهی بگیرم!
و اما..

 

 

افشین قطبی!

 

روزهای اول آمدن قطبی:

"افشین قطبی درمصاحبه هایش می گوید:ما قهرمان می شویم."

همه به او می خندند!!!

امروز:
تا اینجای کار اگر ۶ امتیاز تیمش کسر نشده بود،پیشاپیش قهرمان شده بودند!!

اما،ما!

۱)از بس از روی شکم!حرف زده ایم دیگر خودمان هم عادت کرده ایم که حرف هایمان در حد حرف باقی بمانند!(پس اشکالی نداشت که به حرف های او در مورد قهرمان شدن هم بخندیم!)

۲)از آنجائیکه هیچ وقت کار علمی نکرده ایم،فکر می کنیم انجام کار علمی محال است و گاهی حتی فکر می کنیم کار علمی کردن فقط بدرد کتاب ها می خورد!(ومثلا تجربه ی مان را خیلی بدرد بخورتر از این چیزها می پنداریم! آن هم چه تجاربی!!)

۳)گاهی اوقات فکر می کنیم اصلا ادب در کار جواب نمیدهد و هرچه با دیگران بی ادب تر برخورد کنیم،جواب بهتری می گیریم!

۴)قدردانی و اظهار محبت را هرچه در مقام بالاتری قرار بگیریم باعث کسر شان خود می پنداریم! ( رجوع شود به دیدار قطبی از حبیب کاشانی در بیمارستان!)

می گفتند او چنین و چنان است،از خاندان پهلوی ملعون است و...

اما دیدیم که از بعضی ها ایرانی تر و اسلامی تر بود!

 این فقط مشتی  بود از خروار تا یه کم به اون فکر کنیم و بنابر استقرا به نتایجی برسیم!

شاید در کارهای خودمان هم فرجی شد!!

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 11:54 توسط آقاسید |
زندگی

چندی پیش در Boston بودم.نیمه شب،پس از پایان یک سمینار ،تصمیم گرفتم در خیابانها قدمی بزنم.

همچنان که از برابر آسمانخراش های مدرن وساختمان های کوتاه وقدیمی می گذشتم مردی را دیدم که بی هدف وسرگردان به هر طرف می رفت وسر انجام سر راهم را گرفت.

 

 

               

قیافه اش نشان میداد  که هفته ها در کنار خیابان خوابیده است وماهها سر و روی خود را اصلاح نکرده است.بوی نامطبوعی داشت وظاهرا در حال عادی نبود.

با خودم گفتم حتما می خواهد پولی از من گدایی کند.

میگویند از هرچه بترسیم به سرمان می آید.به من نزدیک شد وگفت:آقا ممکن است خواهش کنم ربع دلار به من قرض بدهید.اول خواستم جواب تندی به او بدهم.بعد فکر کردم بهتر است اورا اذیت نکنم ودر عوض درسی به او بدهم.به هر حال ربع دلار مبلغ قابلی نبود.گفتم:همین؟فقط ربع دلار؟

گفت :بله فقط ربع دلار.توی جیبم یک سکه ربع دلاری پیدا کردم وبه او دادم وگفتم :

                                   «زندگی،هرچه بخواهی همان را به تو می دهد.»

مردک نگاهی از روی بهت به من کرد ودورشد.

همان طور که از پشت سر نگاهش میکردم.فکر کردم بین افراد شکست خورده وموفق چه فرقی است؟این شخص با من چه تفاوتی دارد؟

چطور است که من می توانم هر موقع وهرجا،تقریبا هر کاری را که دلم بخواهد انجام دهم،اما او که تقریبا شصت سال از عمرش گذشته است،در خیابان زندگی میکند وشخصیت خود را به خاطر ربع دلار کوچک می نماید؟

آیا خداوند از آسمان فرودآمده وگفته است«تو آدم خوبی هستی،تو باید به رویاها وآرزوهایت برسی»؟

گمان نمی کنم اینطور باشد .

آیا کسی امکانات ومنابع خاصی را در اختیار من گذاشته است؟بازهم خیال نمی کنم.

به نظر من یکی از تفاوتهای من واو در همان جوابی است که به او دادم.یعنی اینکه زندگی،همان چیزهایی را به ما می دهد که بخواهیم.اگر ربع دلار بخواهد،ربع دلار گیرتان می آید.اگر هم در پی شادمانی وموفقیت باشید به آن می رسید.براساس کلیه مطالعاتی که کرده ام به این نتیجه رسیده ام که اگر بدانید چگونه روحیات خود را اداره کنید ورفتار خود را کنترل نمائید،قطعا به آن میرسید.

پس از آن واقعه بکرات با افراد ولگرد برخورد کردم وشرح زندگیشان را پرسیدم ومتوجه شدم که بسیاری از مشکلات آنها را من هم داشته ام.اما برخورد من وآنها با مشکلات،یکسان نبوده است.

یک ضرب المثل یونانی می گوید:

                                      «هر سخنی که بگویی،همان را می شنوی»

 

 

                                                **آنتونی رابینز**

 

 

با این مطلب یاد شعر زیبای زنده یاد قیصر امین پور افتادم که گفت:

صبح خورشید آمد

دفتر مشق شبم را خط زد

پاک کن بیهوده است

اگر این خطاها را پاک کنم

جای آنها پیداست

ای که خط خوردگی دفتر مشقم از توست

من کجا حق دارم

مشق هایم را روی کاغذ باطله با خود ببرم؟

می روم...

می روم دفتر پاکنویسی بخرم

زندگی را باید از سر سطر نوشت...

نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 10:17 توسط مسافر |
آخرين نوشته ها
ما هم رفتیم!
شب تغسیل ماه
امپراطور!
زندگی
سلطان قلم
مکاشفه
بازهم...
آخر یه روز شیعه برات حرم می سازه.....
دخترک
خدا کجاست؟
به خاطر عشق
امامت زینب(س)
حج حسین(ع)
گفتگو
حسن!
بازهم هیئت اینترنتی محبان الرضا(ع)
حال گیری!!!
امام الرئوف...
عکس های افطاری
اگه...