دو روز آخر هفتهء گذشته با جمعي از دوستان به جنگل هاي ديلمان سفر كردبم، در حاليكه مطّلع بوديم هوا خيلي گرم خواهد بود ولي كم نياورديم و كوله هامونو بستيم. براي رسيدن به اتوبوس به ناچار صبح خيلي زود از خواب بيدار شديم، البتّه از آنجايي كه تقريبآ تمام وعده هاي غذايي پيش ما بود ميدونستيم كه ما رو جا نميذارن، پس خيلي هم عجله نكرديم!
جنگل شروع شد.
اوّلآ كه بر خلاف گزارش هواشناسي، هوا خيلي عالي بود و نم نم باراني هم ميزد!!!!
تمام مسير بايد جلوي پاهامونو نگاه ميكرديم تا منحرف نشيم ولي خوب بالاخره هر از گاهي به اطراف نگاه ميكرديم و البتّه هر وقت عضوي از گروه دور و برش رو نگاهي ميكرد همه متوجّه ميشدند، چون حتمآ احساساتش اونو مجبور ميكرد كه اقلآ يك جمله در وصف طبيعتي كه اون لحظه در اون حاضر بود بگه، حالا از جملات سادهء چقدر قشنگه يا چقدر خفنه گرفته تا جملات ادبي و خيلي حرفه اي!
يكي از جاهاي بسيار هيجان انگيز مسير همانجايي بود كه يك سمت پرتگاه و سمت ديگه درختچه هاي پر از تيغ بود و همهء ما ترجيح داديم كه با تيغ ها بيشتر احساس صميميّت كنيم تا با پرتگاه!
شب را هم نزديك كلبهء يك خانواده كه فصول گرم راآنجا ميگذراندند، مانديم و البتّه دقايقي را با افراد مهربان و صميمي آن خانواده سپري كرديم. وقتي داشتيم داخل ايوان كلبه شان نماز ميخوانديم يك حس خيلي دوست داشتني تمام وجودم رو فرا گرفت كه آرامش پيدا كردم، آرامشي كه قبلآ فقط يك بار ديگر آن را تجربه كرده بودم. وقتي اين حس به آدم دست ميده، دلت ميخواد فرياد بزني و به خداي خودت بگي كه ميدوني چقدر بندهء حقيري هستي و ميدوني كه خدا چقدر بزرگه؛ ولي صدا تو گلوت ميشكنه و بلند نميشه...
به اينجاي گزارش كه ميرسيم ديگه شرح ما وقع فايده نداره فقط بايد بگم كه من حس كردم كه خدا هميشه با ما بود.
در آخر فرمان رسيد: جلودار بشمار!
جلودار:۱
:۲
:۳
.
.
.
عقبدار:۲۲ همه حاضر بودند و
خدا: حاضر
هر كس چشمش رو باز كرد اونجا خدا رو ديد؛ هر كس گوش داد خدا رو شنيد هر كس خواست خدا رو حس كردو با خدا قدم برداشت... تا جنگل تمام شد.
فرزانه