تبليغاتX
googele
منوي اصلي
صفحه نخست
نوشته هاي پيشين
خانگي سازي
ذخيره كردن صفحه
اضافه به علاقه منديها
حدیث روز
نويسندگان
آقاسید
مسافر
فرزانه
موضوعات
راهیان نور
دل نوشته ها
اخبار روز
لينكدوني
تخریبچی(بابک رشیدی)
علی شاطری
پوتین خاکی
گنجینه قصار
لبگزه(جناب آقا سید عزیییز!)
جاکفشی(آقا مسعود)
آخرين نوشته ها
خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385
خبرنامه





از به روز شدن ما باخبر شوید

آمار وبلاگ
لوگوي وبلاگ ما
آقاسید ومسافر
ما هم رفتیم!
بالاخره انقدر بلاگفا در بعضی مسائل بد عمل کرد که ماهم کوله را بر پشت انداخته و راهی دیار پارسی بلاگستان شدیم!

این هم آدرس جدید:

http://googele.parsiblog.com

 

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 21:38 توسط آقاسید |
امپراطور!
سلام!
دیدم امروز جو فوتبالیه گفتم منم از این آب گل آلود ماهی بگیرم!
و اما..

 

 

افشین قطبی!

 

روزهای اول آمدن قطبی:

"افشین قطبی درمصاحبه هایش می گوید:ما قهرمان می شویم."

همه به او می خندند!!!

امروز:
تا اینجای کار اگر ۶ امتیاز تیمش کسر نشده بود،پیشاپیش قهرمان شده بودند!!

اما،ما!

۱)از بس از روی شکم!حرف زده ایم دیگر خودمان هم عادت کرده ایم که حرف هایمان در حد حرف باقی بمانند!(پس اشکالی نداشت که به حرف های او در مورد قهرمان شدن هم بخندیم!)

۲)از آنجائیکه هیچ وقت کار علمی نکرده ایم،فکر می کنیم انجام کار علمی محال است و گاهی حتی فکر می کنیم کار علمی کردن فقط بدرد کتاب ها می خورد!(ومثلا تجربه ی مان را خیلی بدرد بخورتر از این چیزها می پنداریم! آن هم چه تجاربی!!)

۳)گاهی اوقات فکر می کنیم اصلا ادب در کار جواب نمیدهد و هرچه با دیگران بی ادب تر برخورد کنیم،جواب بهتری می گیریم!

۴)قدردانی و اظهار محبت را هرچه در مقام بالاتری قرار بگیریم باعث کسر شان خود می پنداریم! ( رجوع شود به دیدار قطبی از حبیب کاشانی در بیمارستان!)

می گفتند او چنین و چنان است،از خاندان پهلوی ملعون است و...

اما دیدیم که از بعضی ها ایرانی تر و اسلامی تر بود!

 این فقط مشتی  بود از خروار تا یه کم به اون فکر کنیم و بنابر استقرا به نتایجی برسیم!

شاید در کارهای خودمان هم فرجی شد!!

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 11:54 توسط آقاسید |
سلطان قلم

 

 

تصور نكنید كه من با زندگی به سبك و سیاق متظاهران به روشنفكری نا آشنا هستم، خیر من از یک راه طی شده با شما حرف میزنم .

من هم سالهای سال در یكی از دانشكده‌های هنری درس خوانده‌ام، به شبهای شعر و گالری های نقاشی رفته ام.موسیقی کلاسیک گوش داده ام. ساعتها از وقتم را به مباحثات بیهوده درباره چیزهایی كه نمی‌دانستم گذرانده‌ام. من هم سال‌ها با جلوه فروشی و تظاهر به دانایی بسیار زیسته‌ام. ریش پروفسوری و سبیل نیچه‌ای گذاشته‌ام و كتاب «انسان تك ساختی» هربرت ماركوز را -بی‌آنكه آن زمان خوانده باشم‌اش- طوری دست گرفته‌ام كه دیگران جلد آن را ببینند و پیش خودشان بگویند:«عجب فلانی چه كتاب هایی می‌خواند، معلوم است كه خیلی می‌فهمد.»...

اما بعد خوشبختانه زندگی مرا به راهی كشانده است كه ناچارشده‌ام رودربایستی را نخست با خودم و سپس با دیگران كنار بگذارم و عمیقاً بپذیرم كه«تظاهر به دانایی» هرگز جایگزین «دانایی» نمی‌شود، و حتی از این بالاتر دانایی نیز با «تحصیل فلسفه» حاصل نمی‌آید. باید در جست و جوی حقیقت بود و این  متاعی است كه هركس براستی طالبش باشد، آن را خواهد یافت، و در نزد خویش نیز خواهد یافت.

سلطان قلم

 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 16:40 توسط آقاسید |
بازهم...
سلام.

انشاالله امروز عازم سفر به جنوب هستم!

اگر لایق باشم دعا گوی همه دوستان خواهم بود.

       

   فاخلع نعلیک...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 10:52 توسط آقاسید |
به خاطر عشق

"... به خاطر عشق است كه فداكاري مي كنم. به خاطر عشق است كه به دنيا با بي اعتنائي مي نگرم و ابعاد ديگري را مي يابم. به خاطر عشق است كه دنيا را زيبا مي بينم و زيبائي را مي پرستم. به خاطر عشق است كه خدا را حس مي كنم، او را مي پرستم و حيات و هستي خود را تقديمش مي كنم.عشق هدف حيات و محرك زندگي من است. زيباتر از عشق چيزي نديده ام و بالاتر از عشق چيزي نخواسته ام. عشق است كه روح مرا به تموج وا مي دارد، قلب مرا به جوش مي آورد، استعدادهاي نهفته مرا ظاهر مي كند، مرا از خودخواهي و خودبيني مي رهاند، دنياي ديگري حس مي كنم، در عالم وجود محو مي شوم، احساسي لطيف و قلبي حساس و ديده اي زيبابين پيدا مي كنم. لرزش يك برگ، نور يك ستاره دور، موريانه كوچك، نسيم ملايم سحر، موج دريا، غروب آفتاب، احساس و روح مرا مي ربايند و از اين عالم به دنياي ديگري مي برند … اينها همه و همه از تجليات عشق است... "                      

 شهيد دكتر مصطفي چمران

ما چه چیزهایی را عشق می پنداریم؟عشقمان چه توانایی هایی دارد؟

eshgh

 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 1:28 توسط آقاسید |
حسن!

بسم رب الحسن!

دورا دور از بچگی او را می شناختم!یعنی خب فامیل بودیم!

همیشه  همین شکلی بود! انگار از بچگی هم ریش داشت اصلا! بعضی وقتا با خودم می گفتم این ریشوها از این آدم های خشکن! ولی اون اینجوری نبود!بلکه برعکس بود! همیشه خندون بود!!!
جدی می گم همیشه!

همینه که هنوزم جلوی چشمامه!!!

روزیکه اومد هیئت* خیلی خوشحال شدم و گفتم ایول دیگه میشه بیشتر باهاش رفیق شم.

ولی نشد که نشد!

رفت که رفت!

آره حسنو میگم!

خب مراسم یادبودشم فرق داره.شده باعث اتحاد بچه های نتی!

شما هم بیاید خوشحال میشیم!

حسن نظری

شادی روح حسن صلوات!

زمان:دوشنبه ۱۰دی .از ساعت ۳۰/۱۳

مکان:خیابان انقلاب.نبش خ بهار.مجتمع فرهنگی هنری اسوه.با مترو هم اگر بیاید از ایستگاه دروازه دولت  فقط باید چندقدم پیاده روی کنید تا اونجا!

پاورقی:

*منظور همون هیئت اینترنتی محبان الرضا(ع) است!

نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 23:18 توسط آقاسید |
بازهم هیئت اینترنتی محبان الرضا(ع)
سلام بر همگی!
گفتم بیام فورا این خبر رو به اطلاع دوستان برسونم:

جلسه آذرماه هیئت اینترنتی محبان الرضا(ع) انشاالله روز پنجشنبه ۲۲/۹/۸۶ از ساعت ۱۴:۳۰ الی ۱۶:۳۰ در سالن آبی مجتمع اسوه برگزار می گردد.

دوست داریم دوستانمان را ببینیم! تشریف بیاورید!

آدرس: خ انقلاب، ابتدای خ بهار سالن اسوه. از ایستگاه متروی دروازه دولت فقط چند قدم راه

http://download.macromedia.com/pub/shockwave/cabs/flash/swflash.cab#version=6,0,40,0" border="0" width="400" height="73">
http://www.vasle.com/logos/baner.swf">

http://www.vasle.com/logos/baner.swf" pluginspage="http://www.macromedia.com/go/getflashplayer" type="application/x-shockwave-flash" name="obj1" width="413" height="118" quality="High">

نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 15:43 توسط آقاسید |
حال گیری!!!
با سلام خدمت همه دوستان عزیز! جایتان خالی از طرف همگی سلام به آقا رساندم.

به اطلاع میرساند از آنجائیکه این وبلاگ تعداد بازدید کنندکان خارجی اش بیشتر از داخلی هاست!!( اگر باور نمی کنید سری به آمار وبلاگ بزنید-قسمت کشور بازدید کنندگان!!) برای گرفتن حال یاهو و از این قبیل اجنبی ها این رو گذاشتم اینجا!! شما هم کلیک کنید. (مربوط میشه به اعتراض علیه حذف نام ایران از لیست یاهو!!)  

click here!!!! sooner,better

http://www.helloyahoomail.net

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 0:35 توسط آقاسید |
امام الرئوف...

سلام.  با وجود همه گناهانم قراره دوباره راهم بدن توی حریمشون. باز هم باورم نمیشه.ولی جدا که خاندان احسان و کرم هستن! اگر ما بودیم که حتی از دیدن این بنده گناهکار و دروغگو دیگه حالمون بد میشد. حالا معنی اون آیه ای که تو کتاب معارف میخوندم رو متوجه میشم. که می گفت:

  الله اعلم حیث یجعل رسالته   (سوره انعام/آیه ۱۲۴)

باز هم میگم : این جمله ای که بعضیا میگن :اگر بطلبن میریم!!! واقعا چرته!!!!!

imam reza(a

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 1:15 توسط آقاسید |
عکس های افطاری

سلام دوستان !


:::عکس های مراسم افطاری هیئت اینترنتی محبان الرضا(ع) هم آپ شد:::

عکس های مراسم افطاری

نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 0:19 توسط آقاسید |
اگه...

سلام!
بازم ماه رمضون اومد .چقدر زود اومد و چقدر زود هم داره میره!!!!
و ما(بچه های هیئت اینترنتی محبان الرضا(ع)) مثل سال قبل مراسم افطاری گذاشتیم.اگه شما هم هوس یه افطاری ساده! در کنار بر و بچ نتی و غیرنتی کردید!پس یاعلی مدد! بجنبین!!!



نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 2:28 توسط آقاسید |
فیلمنامه نویسی

سلام.

انگارکه این دفعه مجبوریم به ندای دوست عزیز رضا جان لبیک بگیم و بریم رو کار این بازی های وبلاگی.آخه نمیدونم چه لذتی میبره بدونه که مثلا من:

1) توی همون بیمارستانی به دنیا اومدم که پسر شاه خائن! به دنیا اومد!(الیته با یه فاصله 26 ساله با اون ،این یعنی منم 65 ای ام!) .

2) نه آخه اصلا به چه حقی میخواد بدونه که من 2سال تو مدرسه ای درس خوندم که پدرم مدیرش بود!(جاتون خالی خیلی حال داد! انقده تحویلمون میگرفتن!) خب الان به سن 12سالگی رسیده بودم. (تو مدرسه راهنماییمون تقریبا همه بچه ها سوسول بودن، حتی خودم!)

3)خب دبیرستان و یک اتفاق بزرگ!

رفتن با اردوهای دسته جمعی به مشهد(منی که تا اون سال به عمرم کلا یه بار مشهد رفته بودم در عرض هر سال، 4 بار میرفتم مشهد!) و آشنایی با 3 نفر .آشنایی با شهید بابایی ! (نزنید بابا! منظورم خوندن زندگینامه شهید باباییه! نمیدونین چه حالی داد! دست حاج آقا واحدی درد نکنه.عجب کتابی بهم داد.) دومی حسن آقای کردمیهن(بچه های کرج میشناسنش) ودیگری هیچ عزیز!(که همه میشناسنش!!!)

4)اومدن و کار کردن تو مسجد.هنوزم اگه چیزی داریم(معنوی رو میگما! یه وقت نگین تو کار اختلاس پولای مسجد بودن !) بواسطه ی همون موقع هاست.

5)دوستای خوبی که اونجا پیدا کردم شخصیت های تاثیر گذاری بودن و البته هستن: غلامرضا گرمابدری عزیزم!(همون مسافر رو میگم!) ، اصغر قربانی و....

6) دانشگاه رفتن هم زیاد منو تغییر نداد! چون از همون اولش آدم موفقی بودم!!!!!(حال کردی اعتماد به نفسو!) ولی خب مهندسی صنایع هم رشته توپیه ها!!! ( تا بترکه چشم همه اونایی که به رشته ما میگن گلابی!!)

7)البته کار توی هیئت اینترنتی محبان الرضا(ع) هم یکی از قسمت های خوب زندگیمه!(خاطرات کار تو اونجا خودش یه فیلمنامس اینجا نمینویسمش!)

..............................

چیزایی که نباید اشاره بشه!

خب نباید اشاره بشه دیگه ، ببین رضا جان !برادر من! زیر بار این یکی دیگه نمیرم!!!!!
..............................

خب برای بازیگر انتخاب کردن هم فکر کنم رابرت دنیرو بد نباشه!!!(البته نمیدونم چرا!)

.............................

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 0:20 توسط آقاسید |
نان برای کی؟؟

شیخ ابوالحسن خرقانی بر سر در خانقاه خود نوشته بود:هر که در این سرا در آید،نانش دهید و از ایمانش نپرسید.چه آنکس که به درگاه باریتعالی به جان ارزد ، البته بر خوان  ابوالحسن به نان ارزد.

                                          نور العلوم(شیخ ابوالحسن خرقانی) به نقل از نشریه انجمن ادبی ارتش

راستی اگر نان دادن را همان سرمایه گذاری در امور  جوانان بدانیم چند درصد از افرادی که درگیر در امور جوان ها هستند در مورد همه ی جوانان جامعه ما اینگونه فکر میکنند؟؟؟

 آیا واقعا به همه اقشار جوانان(با هر تیریپی!) نان می دهند؟؟؟؟

آیا نان فقط مخصوص عده ای خاص است؟؟؟؟

آیا نان برای بقیه ضرر دارد؟؟؟

آیا....

 

 

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 16:28 توسط آقاسید |
موسیقی

سلام بر همگی.

خب بعد از چند وقت با چند «آیا» شروع میکنیم!

آیا روح؟

آیا روان؟

آیا طبع لطیف؟

آیا ابزار؟

آن هم برای موسیقی؟

چی؟موضوع حل شده است؟ کلا حرام؟

فقط در ظاهر حرام؟

نشان دادنش در تی وی  فقط حرام؟

آیا فتوا؟

تبصره دارد؟

آیا فقط اگر سمفونی ایثار یا رسول عشق و امید باشد حلال؟

چی؟اگر انگشتت با آن بجنبد حرام؟

آهان،برای رئیس جمهور حلال؟

آیا ما جوان ها سردر گمیم؟ یا خودمان را به سر در گمی در احکام میزنیم؟!

چی؟ خود به خود درست می شود؟مثل چیزهای دیگر؟

آهان!

                      music

                            (این هم چنگ! از ابزار آلات لهو و لعب!)

نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 15:5 توسط آقاسید |
مطلب دزدیه دوم از وبلاگ گل پسر دات پارسی بلاگ

سلام به همه ي شما دوستاي خوب و عزيزم
اميدوارم حالتون خوب باشه
همون طور كه قول داده بودم يه تعداد از عكسايي رو كه خودم با گوشيم از اردوي مشهد گرفته بودم براتون آماده كردم تا ببينيد. اميدوارم خوشتون بياد و هم نظر بديد و هم ما رو دعا كنيد. خوب حرف بسه ببينيد:


اولين عكس كه مربوطه به حرم:




و اما آقاي فخري مدير عزيز پارسي بلاگ و خودم:




و باز هم آقاي فخري و مدير وبلاگ نقد ملس توي قطار: 


 



و اما آقاي ابراهيمي آبدارچي رسانيك و محمد احسان وارث آينده آبدارخونه:


 



و اما نشست دوستانه در نيمه شب با حضور حاج آقا واحدي:


 


 



اينم حاج آقا واحدي و آقاي ابراهيمي سر ميز ناهار: 


 



يك عكس از مرقد خواجه اباصلت: 


 



و اما كوچكترين عضو اردو و همچنين وبلاگ نويس آينده امير عباس 2 ماهه پسر مملي سيا: 


 



و اينم محمد احسان پسر آقاي ابراهيمي كه هميشه در حالت تعجب و شگفتي بود: 


 



و اينم آقاي فخري و نقد ملس و بچه هاي قلم سر ميز شام:


 



و بالاخره سخنراني حاج آقا واحدي در فرهنگسرا در خصوص دشمن شناسي:


 



خانواده حسن نظري در حال گرفتن هديه از دست حاج آقا واحدي: 


 



 جاشه كه يه قضيه رو كه باباي حسن نظري توي فرهنگسرا گفتن رو واستون بگم و اون اينه كه ظاهرا وقتي ايشون و خانمشون سوار بر قطار شده و حركت مي كنن با بچه ها به سمت مشهد يكي از اقوام با ايشون تماس مي گيرن و مي گن كه من ديشب خواب ديدم كه حسن به من گفت من فردا با بابا و مامانم ميرم به مشهد. اينو گفتم كه بدونيد حسن نظري هم با ما بود.


و آخرين عكس هم مربوطه به آخرين نماز مغرب و عشا به امامت حاج آقا واحدي در تراس هتل كه من اسمشو گذاشتم راز و نياز با معشوق در غروب غم بار: 


 



خوب ببخشيد اگه عكسها كمه و بي كيفيت. با گوشيم گرفتم ديگه. گوشي هم كه مال عكس گرفتن نيست. مال الو كردنه. به هر حال به بزرگي خودتون ببخشيد. اگه دلتون خواست يه نظري هم بديد.


التماس دعا


يا ضامن آهو...


نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 1:37 توسط آقاسید |
اردوی مشهد

این مطالب کاملا دزدی است از وبلاگ رضا:  

سلام. باز اومدیم تهران و حال و هوای این شهر نفرین شده مارو گرفت و نمیدونم که چرا حوصله نوشتن ندارم. ترجیح میدم ناز کنم و چیزی ننویسم تا اینکه ناپخته و ناکامل بنویسم. حداقل عکس هاش رو ببینید که از زیر دستتون در نره!

شرکت کنندگان به روایت تصویر و لینک:

- آقای ابراهیمی (وبلاگ آبدارخانه) و گل پسرشون محمد احسان: http://abdarkhane.parsiblog.com

- سید محمد محمدی (گوگله): http://googele.blogfa.ir

حسین اصلانی (با وبلاگ حسین جون) : http://hossein۱۲۱۳.persianblog.ir

محمد حسین کریمی (زندانی ۷۰۷)

از بروبچ اصفهانی و بروبچه های قدیم رسانیک. اطلاعات زیادی راجع به دکتر جوشن و تاریخچه رسانیک بهم دیگه دادیم و کلی حرف های نگفته داشتیم که نشد بگیم.

آقای مظاهر (نقد ملس): http://www.mazaher.ir

توفیق بود سردار بی قالی رو ببینیم. و البته همسفری و هم کوپه بودن. خیلی با ایشون خوش گذشت. البته عکس دیگه ای نداشتم به جز این که اینم به نظر میرسه آقای مظاهر داره محمد احسان رو شکنجه میکنه (یا بر عکسش)

مهدی نیک خواه (بچه های قلم) : http://Bachehayeghalam.ir

البته بچه هاشون نیومده بودن و ایشون تنها بود

مهندس فخری (مدیر سرویس پارسی بلاگ) : http://modir.parsiblog.com

ایشون هی مورد عنایت (بخوانید حمله) دوستداران و عکاسان! قرار گرفتند ولی هی فرار را بر قرار ترجیح میدادند

حاج آقا واحدی (وبلاگ لبگزه) : http://labgaze.parsiblog.com

حاج آقا واحدی که حال اساسی به جمع دادند و پیوند دهنده بودند البته من یه تحلیل از ایشون انجام دادم که اگر تونستم آماده اش کنم ارائه میدم (البته به سید محمد گفتم) راستی عکس حاج آقا با کیفیت مناسب و تکی موجود نبود. لطفا تکمیل بفرمایید.

- آقای کلاه چی (با وبلاگ طلبه طالب یار): http://talebeyar.parsiblog.com

ایشون هم دستی در بازی های رایانه ای داشتن که توی فیلم پشت صحنه راجع به شطرنجی شدن صحنه ها ! یه چیزایی گفتن!
عکس تک نفره ایشون هم در مبایل بنده موجود نبود.

- حاج آقا احمدیان و علی کوچولویشان که چقدرم شیطون بود (وبلاگ سلام خدا): http://salamkhoda.parsiblog.com

- علیرضا دهقانی (گل پسر): http://golpesar.parsiblog.com

آقای محمدیان (مملی سیاه) : http://mamaly-sia.persianblog.com/

دیگر تصاویر (همون تصاویر دیگر):


آسانسور تدارکات و شوخی بچه ها


آیت الله مکارم شیرازی در حین سخنرانی در صحن حرم مطهر

وقتی پنجره های قطار رسانیکی می شود…
با وجودی که قطار درجه ۲ (درجه ۱۰ در استاندارد جهانی!) بود اما صبحانه رسانیک به راه بود.

این جانور، ببخشید این انسان، یک خوره psp است که در تصویر ملاحظه می کنید. اگر psp نیاورده بودم احتمالا هممون میمردیم!

این جاست که میگن اگر مامانت بود جرئت میکردی این طوری غذا بخوری…؟!

برنامه اردو

حاشیه ها و پشت صحنه ها :

و اما دو عدد فیلم پشت صحنه دار! وجود داره که میتونین دانلود کنین و حالشو ببرین:

یکی فیلم آقای ابراهیمی و آقای فخری و آقای کلاهچی که راجع به بازی های رایانه ای صحبت میکنن

یکی هم فیلم پشت صحنه تدارکات با عنوان : یخ های آلوده و شربت های کثیف

نکته:

اول اینکه این فیلم دومی هیچ ربطی به شربت نداره (مربوط به کره ها هست) و خواستیم یه خورده پیاز داغشو زیاد کنیم و مطمئن باشید هر چی خوردین گوارا بوده! به جان بچم!

دوم اینکه اینکه این فیلم ها کجکی گرفته شده پس مجبورید با گردن کج تماشا کنید.

سوم هم اینکه این مطالبی که نوشتم صرفا شوخی هست و من همین جا جهت تنویر افکار عمومی هر چی نوشتم رو تکذیب میکنم.

Links:

گزارش اردو و تصاویر بروبچه ها:

http://rasanic.parsiblog.com

لینک دوستان:

http://labgazeh.parsiblog.com (سيد محمدرضا واحدي)
http://aznoor.parsiblog.com (بيت حسن ك نظري- امل جان)
http://abdarkhaneh.parsiblog.com (هيچ)
http://mamaly-sia.persianblog.com (مملي سيا)
http://www.googele.blogfa.com (آقا سيد و فرزانه)
http://talebeyar.blogfa.com/ (طلبه اي طالب يار)
http://boo.parsiblog.com (سردار بي قالي)
http://harimeyas.persianblog.com (حريم ياس)
http://www.montazer-kochak.persianblog.com (منتظر كوچك)
http://adelmodir.blogfa.com (عادل نعمتي)
http://kh-alzahra.blogfa.com (مديريت خوابگاه)
http://mohajer۲۰۰۵.blogfa.com (علي)
http://dadar.blogfa.com (سميه)
http://taraneyetara.parsiblog.com (داوودي)
http://adyneh.parsiblog.com (مريم)
http://daghdagheh.persianblog.com (محدثه)
http://www.abdeziresefr.parsiblog.com (عبد زير صفر)
http://jornalism.pib.ir (سارا)
http://bachehayeghalam.ir (بچه هاي قلم)
http://golpesar.parsiblog.com (عليرضا دهقاني)
http://darefani.blogfa.com (محب الزهرا)
http://modir.parsiblog.com (سيد محمدرضا فخري)
http://salamkhoda.parsiblog.com (عباس احمديان)
http://yarabelmahdi.parsiblog.com (ثمانه)
http://ahsan.parsiblog.com (حسين شهيدي)
http://hossein۱۲۱۳.persianblog.ir (حسين اصلاني)
http://iranmiterekone.blogfa.com (سيد عظيم محمدي)
http://www.utopia.ir (آقاي عزيزي دوستان)
http://negin۸۳۳۷.blogfa.com (ف. الف)
http://bachehmashad.parsiblog.com (بچه مشد)

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 17:36 توسط آقاسید |
امام رضا(ع)

چقدر سحر های مشهد را دوست دارم.قبل از اذان خادم ها دسته های پر را در گوش و دماغ خواب رفته ها فرو می کنند تا بیدار شوند و بعد نماز صبح زیر طاق مسجد گوهر شاد.

بعدش خودم را می رسانم جلوی نقاره خانه تا آن موسیقی عجیب را بشنوم، این زیباترین صدایی که شنیده ام.حتما هم باید سری به قبر پیر پالان دوز بزنم،آنجا هم جای دنجی است.چقدر دوست دارم ساعت ها به ضریح نگاه کنم،به آنهایی که به سختی زیارتنامه می خوانند و اشک می ریزند و گوش بسپارم به همهمه ی عجیب زیر گنبد طلایی،به صلوات های گاه و بی گاهی که از میان جمعیت بلند می شود.دوستی دارم که هر وقت می گویم می خواهم به مشهد بروم می گوید:"هر وقت صدای جیغ زن ها را شنیدی که می خواهند خودشان را به ضریح برسانند، یاد من بیفت" مطمئنم زیاد یاد او خواهم افتاد.

خیلی ها می گویند دعا کن امام رضا ما را دعوت کند یا امام رضا ما را هنوز دعوت نکرده.معنی این جملات را هیچ وقت نفهمیده ام.مگر امام رضا مثل ماست که خانه ای کوچک،سفره ای کوتاه یا دستی تنگ داشته باشدومجبور باشد عده ای از میان عده ای دیگر انتخاب و دعوت کند؟! خوان نعمت او برای همه خصوصا برای ما ایرانی ها گسترده است و کنار سفره ایشان نشسته ایم.دعوت دیگر چه صیغه ایست؟

رفتن به مشهد،همت می خواهد،همین.همه چیزش جور می شود.تو را خدا،بحث لیاقت و شایستگی زیارت را پیش نکشید چون با این بحث من تا ابد در حسرت زیارت می مانم!

 

بخشی از نوشته" احسان ناظم بکایی" عزیز!

 

      گنبد طلا

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 12:30 توسط آقاسید |
دلم گرفت ای دوست....
سلام بر همگی:

اینو ببینین صفا کنین

هرکی میاد اینجاثبت نام کنه!

نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 18:35 توسط آقاسید |
...

 

 

دیروز یه چیزی از حاج آقا ریاضت شنیدم حیفم اومد نگم.میگفتند:اینهمه آدم توی دنیا هستند ،چندین میلیلارد نفر،اما از بین اونها خدا محبت به اهل بیت(ع) و خانم فاطمه زهرا(س) رو به ماها دادن.

مثل پدری که رو بچش سرمایه گذاری میکنه ،بهترین مدرسه ها میفرستدش،براش امکانات فراهم میکنه تا اخر سال کارنامه موفقی داشته باشه ،خدا هم برای ماها امکانات فراهم کرده تا تو امتحانمون موفق بشیم، دوست دارن ما قبول شیم،به خدا نزدیک و نزدیک تر شیم...

 

 

خدایا خیلی دوست دارم، فقط همین !

 

 

یابنت رسول ا...

 

لعن ا... قوما قتلوک

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 16:37 توسط آقاسید |
عجب روزهایی داشتند....
سلام

ولی عجب روزهای خوبی اونا داشتن چه روزایی ما داریم.....

نوشته شده در جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 3:4 توسط آقاسید |
به به عجب روزی...

میلاد مبارک

میلاد مبارک

الحمدلله نمایشگاه هم تمام شد.البته بچه ها خیلی به زحمت افتادن وافعا کار سنگینی بود!خیلی از دوستان اینترنتی رو دیدیم.الحمدلله 

 

نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 23:45 توسط آقاسید |
...باز هم رسانیک

جشنواره

با تلاش بچه هاي هيئت اينترنتي محبان الرضا(ع) و ياري دوستان غرفه اي در نمايشگاه رسانه هاي ديجيتال با نام رسانيك گرفتيم
1- مكان : محل دائمي نمايشگاه ها - سالن پايگاه هاي اطلاع رساني - غرفه رسانيك
2- زمان : دوشنبه 24/2/86 لغایت 31/2/86
3- در اين غرفه با برنامه هاي متنوع و معرفي سايت و هيئت در خدمتتان هستيم .
4- نرم افزار نگار (مديريت تصاوير پس زمينه و محاسبه اوقات شرعي و پخش اذان) كه از محصولات شركت رسانيك است با تخفيف عالي در اين غرفه قابل تهيه است .

5- در غرفه خودتان منتظرتان هستيم.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 1:1 توسط آقاسید |
طرح صلوات...

 

صلوات

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:14 توسط آقاسید |
امان از....

...هنوز دقایقی بیش از طلوع خورشید نگذشته بود که فریاد دهشتناکی در قصر ابلیس پیچید و شیاطین در هر کجا که بودند به سمت صدا دویده و به سرعت خود را به تخت ابلیس رساندند و او ازهمان بالای تخت به آینه ی جادویی اشاره کرد و با خشم گفتند: بیایید خودتان ببینید، این مرد چگونه به بندگی مشغول است، به من گفته اند او لحظه ای خدا را معصیت نکرده.

همهمه ای در قصر می پیچید: چطور؟ چگونه تاکنون متوجه او نشده بودیم ؟

نهیب شیطان بزرگ افکار شیاطین را هم از هم پاره می کند : کدامیک از شما می تواند او را گمراه کند ؟



یکی از شیاطین قدمی پیش نهاد تعظیم کنان می گوید : من.

- از چه راهی؟

- از راه زنان

- نه ! نه! او تاکنون زنی ندیده و لذتی از آن نبرده، چنین وسوسه ای در او کارگر نخواهد افتاد.

شیطان دیگری تعظیم کنان می گوید: من سرورم.

- تو از چه راهی او را خواهی فریفت؟

- می گساری سرورم ! باده و مستی را به او خواهم چشاند.

- تو هم مرد این کار نیستی او به چنین دامی نخواهد افتاد زیرا ...

ناگهان شیطانک ریزنقشی با چابکی خود را مقابل ابلیس رسانید و به تندی گفت : من او را در چشم به هم زدنی گمراه خواهم کرد سپس تعظیم کرد و ادامه داد البته اگر شما اجازه دهید.

شیطان بزرگ به سمت او نگریست و پرسید: و تو چگونه ؟

شیطانک با چابکی خم و راست شد و دست های خود را بالا و پایین برد و زیر لب زمزمه ای کرد و گفت: این گونه !

ابلیس خنده شیطنت آمیزی سرداد و سر تکان داد و تأیید کرد : آفرین می بینم که درست را خوب آموخته ای، برو تا دیر نشده.

و شیطانک ، تعظیمی دیگر کرد و زمزمه نمود: هم اکنون به سراغش خواهم رفت.

... در اتاقی ساده و نیمه تاریک در گوشه ای از یک دیر دور افتاده، زاهد بنی اسرائیل به عبادت خدا مشغول بود و یاد خدا او را از همه چیز و همه کس باز داشته بود .

در به صدای ضعیفی بازشد و مردی ریز نقش با لباس ژنده و چهره ای ژولیده وارد شده و بی آنکه سخنی بگوید بغچه و پلاس خود را در گوشه ای نهاد و به عبادت ایستاد.

زاهد بنی اسرائیلی، مدت ها بود که متوجه این تازه وارد شده و عبادت کردن او را تماشا می کرد، لیکن مجالی برای هم صحبتی با وی پیدا نمی کرد چرا که روزها از پی هم می گذشت و نمازاین غریبه همچنان ادامه داشت.

زاهد شبها اغلب از عبادت خسته می شد و به کناری رفته و می خوابید اما این غریبه هیچگاه نمی خوابید وعبادت او قطع نمی شد و این اخلاص و عبودیت او زاهد را تحت تأثیر قرار داده ، وی را به حسرت و افسوس وا داشته بود پس مدتی کنار او به انتظار نشست تا مجال گفتگویی پیدا کرد.

- ای بنده ی خدا چگونه چنین قوتی بدست آورده ای؟ چطور می توانی شب ها و روزهای پی در پی به نماز بایستی بی آنکه خسته شوی یا به آب و طعامی نیاز پیدا کنی؟

غریبه بی توجه به سؤال مرد به عبادت ادامه می داد تو گویی اخلاص و فروتنی او مانع از این می شد که با گفتگو درباره عبادتهایش آن ها را به زنگار ریا آلوده نماید اما زاهد بنی اسرائیلی دست بردار نبود هر چه می گذشت بیش از پیش شیفته این عابد ریز نقش متواضع می شد و در آرزوی کلامی و ارشادی از جانب او می سوخت.

سرانجام روزی غریبه زبان به سخن گشود راز این عبودیت بی پایان را فاش نمود او ابتدا سرش را با شرمساری به زیر انداخت و از به یاد آوردن خاطره ای تلخ و آزاردهنده به خود پیچید سپس گفت : راستش سخن گفتن در این باره برایم آسان نیست لیکن چون تو اصرار می کنی می گویم، شاید که تو نیز از آن پند گیری! حقیقت این است که من روزی به زنی رسیدم و گناهی مرتکب شدم، بعد از آن گناه توبه نمودم لیکن هنوز هر گاه به یاد گناه خود می افتم شرمسار شده می کوشم با عبادت زیاد آن را جبران نمایم.

عابد گفت : یعنی تو فکر می کنی اگر من هم مرتکب چنین گناهی شوم، به جبران آن همواره شب و روز به عبادت خواهم پرداخت؟

غریبه گفت : آری! خاصیت گناهی که بعد از آن توبه کنی همین است؟

عابد با افسوس گفت: کاش من نیز به آن زن دسترسی داشتم!

- من نشانی آن را به تو خواهم داد، همین امروز به نزد او برو، چند درهم به او بده و ...

عابد به میان حرف او پرید که : ...اما من درهمی ندارم، و نمی دانم درهم چیست.

غریبه دست در جیب برده و سکه ای بیرون آورد و به سمت عابد گرفت و گفت : این هم درهم ... بهتر است وقت را تلف نکنی!

ساعتی بعد عابد بنی اسرائیلی در شهر بود و او در حالی که درهمی در مشت می فشرد از همه سراغ خانه زنی را می گرفت.

مردم که عابد را با لباس روحانی دیر در مقابل خود می دیدند، با خود می اندیشیدند که این مرد خدا، از صومعه تا به اینجا راه پیموده تا زنی بدکار را موعظه نماید پس هر یک بر دیگری پیشی گرفته و نشانی خانه زن را به او می داد و او را به آن سو راهنمایی می کرد.

سرانجام مرد به منزل مورد نظر رسید و در زد، و چون آن زن در را گشود بی معطلی پای به درون نهاد و در را بست.

زن حیران و متعجب سر تاپای عابد را ورانداز می کرد، هر چه بیشتر می نگریست سر از کار او در نمی آورد. ناگزیر راه اتاق خود را پیش گرفت عابد به دنبال او روان شد و سکه را پیش روی او نهاد. زن تا سکه را دید با بهت و حیرت گفت : تو با این لباس و چنین ظاهری به سراغ من آمده ای؟! بگو بدانم حقیقت چیست؟!

عابد قصه آمدن غریبه به صومعه و پند و اندرز او راجع به گناه، توبه و عبادت همیشگی اش را باز گفت ...

زن بی اختیار قهقهه ای زد و گفت : گناه و توبه ؟! بی شک آن غریبه شیطانی بوده و قصد فریب تو را داشته و گرنه چنین نیست که توبه بعد از گناه چنین آسان باشد و یا هر توبه ای به درگاه خدا پذیرفته گردد ... لااقل ترک گناه آسان تر است و عاقلانه تر ...!

مرد عابد لحظه ای با خود اندیشید و به سمت دیر روانه شد و چون به آنجا رسید کسی را آنجا ندید.

و آن زن همان شب چشم از جهان فروبست و مردم دیدند که بر در خانه او نوشته که:

اینجا زنی از اهل بهشت مرده برای دفن او حاضر شوید ...

بعد از سه روز حضرت موسی (ع) به آنجا رسید و مردم را بر سر جنازه جمع کرد و فرمود خداوند به ما فرمان داده بر جنازه این زن نماز بگذاریم زیرا که او بنده ای را از نافرمانی و گناه باز داشته و بهشت بر او واجب گشته است.


...قصر ابلیس آن روز پر از هیاهو بود او بر سر خود می زد و فریاد می کرد که ای بی عرضه! بی وجود ! تو را فرستادم عابدی را به گناه بکشانی ... تو رفتی و فاجری را توبه دادی و به بهشت رساندی ... وای بر من از این یاران بی عرضه!! امان از این باب توبه!! امان از رحمت خدا!!


برگرفته از حدیث عابد بنی اسرائیل، روضه کافی، ج۲، ص ۲۴۲

باتشکر از آقای رمضانی

نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 2:29 توسط آقاسید |
6 اردیبهشت یادتون نره ...

   اطلاعیه        یه خبر مهم           اطلاعیه  

       

نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 3:56 توسط آقاسید |
سال نو مبارک

 سال نو مبارک!!!

....وبلاگ من هم یکساله شد...

نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 3:22 توسط آقاسید |
از همه جا

     

السلام علی الحسین(ع)       وعلی علی بن الحسین(ع)                                                             

وعلی اولاد الحسین(ع)       وعلی اصحاب الحسین(ع)

 

باسلام خدمت همۀ دوستان عزیز

محرم آمد ...ای کاش کربلا را دیده بودم.

راستش باید بگم که عموم که چند سالی هم اسیر بوده ،این چند روزه قسمتش شد که بره کربلا.دیشب از نجف زنگ زد.

گفت برای همه دعاکرده که قسمت همه بشه.میگفت باید خودتون اونجا رو درک کنید.همینجا دعا کنید که با هم بریم.

پنجشنبه با بچه های رسانیک   رفتیم جمکران نمیدونم چرا ولی این دفعه یه حال دیگه داشت،خلوت تر بود،غربت بیشتری داشت...

ولی جاتون خالی ،میدونم بچه های دیگه هم همینو میگن،اصلا از راه افتادن یه حال دیگه ای داشتیم،شاید چون نزدیکای محرم شده.

حتما خودتون از امروز صبح حس کردید،زندگیمون یه طور دیگه شده،اشک ها منتظرند....

از این روزا کم کم ثبت نام اردوی راهیان نور رسانیک هم داره شروع میشه.منتظریم دوستای جدیدی رو ببینیم.اگه تا حالا نرفتید حتما از دست ندید.اونام که رفتن خودشون میدونن چه خبره.

  

                     احتمالا اردوی راهیان رسانیک برای قبل از عید کنسل میشه

                                  چون قراره اتفاقات مهمی در رسانیک رخ بده!

 

نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 17:40 توسط آقاسید |
اطلاعیه

   اطلاعیه        یه خبر مهم           اطلاعیه  

       

نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385ساعت 12:57 توسط آقاسید |
هرکی نیومد انشاالله دفعه ی دیگه میبینمش...
سلام بر همگی

میلاد باسعادت حضرت علی ابن موسی ارضا(ع)را به دوستداران آن حضرت تبریک و تهنیت عرض میکنم.

اومدم از همه ی بچه هایی که قدم رنجه کرده بودن و تشریف آورده بودن تشکر کنم.خیلی از دوستان رو که آرزوی زیارت کردنشون رو داشتیم دیدیم.اما اونایی رو که ندیدیم انشاالله دفعه ی دیگه توفیق یار بشه و ببینمشون.ولی یه چیزی رو بگم دلتون بسوزه:جاتون تو قسمت پذیرایی!! خیلی خالی بود.

اخبار کامل هیئت رو به محض اطلاع به سمع و نظرتون میرسونم.

نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 8:46 توسط آقاسید |
یه خبر داغ داغ
خبر فوری

با سلام خدمت همه دوستان عزیزی که با وجود اینکه وبلاگ آپ هم نمیشد بازم سر میزدن.          راستش این چند وقت که تو وبا میگشتم هیچ کجا منو نتونسته بود به خودش جذب کنه چون همشون دیگه خیلی مجازی شده بودن ولی چند وقتیه که دیگه اینترنت فقط برام مجازی نیست.                       

فقط خوندن نیست.فقط اینکه بیا به وب من هم سر بزن نیست.خلاصه اینکه یه حالت دیگس.

من با یه سایت به اسم رسانیک  آشنا بودم. ولی جدیدا که بهش سر زدم دیدم یه کارای جدیدی داره توش انجام میشه.یه هیئت اینترنتی !! -هیئت محبان الرضا(ع)-اولش گفتم خب فقط همین چند هفته رو کار میکنن حتما ولی دیدم نه.

جاتون خالی دل رو به دریا زدمو یه روز رفتم هیئتشون .(فعلا توی تهرانپارسه) .حاج آقا سرلک(برای اونایی که نمیشناسن: نماینده ولی فقیه تو داشگاه امیرکبیر )اونجا صحبت میکرد(درباره علائم ظهور) که واقعا حرفاش برام شیرین بود.بعدش هم پرسش و پاسخ.بعدش هم بهترین قسمت **پذیرایی**

تازگی فهمیدم که قراره هفته بسیج (روز نهم آذر- شب تولد من از ساعت ۳ تا ۵)یه مراسم بزرگ توی سالن اسوه(ابتدای خ بهارجنوبی)داشته باشن که خیلی از وبلاگ نویسا و... قراره بیان اونجا.اگه قسمت بشه منم میرم .

خلاصه اینکه اگه یه همچین جمع هایی بین بچه های وبلاگ نویس پا بگیره میتونه خیلی خیلی مفید واقع بشه.

فعلا یاحق

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

با سلام
اول از همه دوستان عزیز که زحمت کشیدن کلبه درویشی مارو مزین فرمودن تشکر میکنم.
ثانیا :انگار دارم به مطالب روانشناسی جدیدی در مورد وبلاگ نویسان دست پیدا میکنم که همانا شکمو بودن آنان است !!زیرا از میان دوستان عده ی کثیری از جمله احسان خان و م.ر هر دو فقط به فکر eating بوده اند تا meeting !!!!!
ثالثا:خدمت خانم  شیما چمنی باید عرضه دارم که شما که این همه شعر میخونی و مینویس دیگه چرا؟؟؟؟؟

ثالثا:.....

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 16:35 توسط آقاسید |
چه کسی می تواند باشد؟؟؟؟

با سلام خدمت همه دوستان عزیز

مطلب این دفعه مان را تصمیم گرفته ایم از خاطرات یکی از بزرگان دوره معاصرمان بنویسیم.انشاالله مورد پسندتان قرار بگیرد.هر موقع فهمیدید که چه کسی است ، در نظرات بگذارید تا نامتان را بعنوان برنده در صفحه اول وبلاگ قرار دهیم.

(کلیه مطالب نقل شده توسط آقای محسن حدادی گردآوری شده است)

***** خانه *****

خیابان خسروی نو،کوچه حوض نصرت الملک.کوچک بود و شلوغ .تا 4-5 سالگی خانه مان 60-70 متر بیشتر نبود. یک اتاق داشت و یک زیر زمین .تاریم و خفه.خوب یادم هست هروقت برای پدر مهمان می  آمد،همه به زیر زمین می رفتیم تا مهمان برود.از قضا پدرم روحانی محل بود و مهمان خیلی داشت.

**** مکتب ****

خیلی کوچک بودم،چهار یا پنج سالم بود.با سید محمد به مکتب-سلیمان خان- می رفتیم.او سه سال از من بزرگتر بود و من کوچک ترین شاگرد مکتب بودم.یعنی کوچکترین مرد مکتب.

**** مادر *****

تابستان بود .هوا گرم بود.گوشه حیاط توی سایه فرش را پهن می کردیم(خب مستحب است که زیر آسمان باشیم)ساعت ها می نشستیم و  اعمال روز عرفه را انجام میدادیم. مادر-خدیجه سادات میردامادی نجف آبادی،دختر سید هاشم نجف آبادی-می خواند و ماهم.... خیلی اهل دعا و توجه و اعمال مستحبی بود.با سواد ،کتاب خوان،دارای ذوق شعری و هنری،حافظ شناس.همیشه برایمان شعرهایی از حافظ می خواند.با قرآن هم کاملا آشنا بود.بیشتر قصه های قران را برایمان می خواند. می خواند و تشریح می کرد.در این میان گهگاه اشعار حافظ را هم می خواند.برای شیرینی بحث.صدای خوشی هم داشت.مادرم خیلی خوب بود.....خیلی!

**** پدر *****

پدر-سیدجواد-ترک زبان بود.اصالتا تبریزی.اهل (.....)ومادر فارس زبان.از بچگی دو زبانه بودیم. پنج نفر بودیم ،چهار برادر-سیدمحمد،سیدعلی،سیدهادی وسیدحسن-ویک خواهر.من دومی بودم،پسر دوم خانواده.پدرم ملای بزرگی بود،عالم دینی بود.بر خلاف مادرم که خیلی گیرا،حراف و خوش برخورد بود،پدرم ساکت و کم حرف بود.آرام.و این تاثیر دوران طلبگی و تنهایی در گوشه حجره بود.

تا اینجا فکر کنم فهمیده باشید چه کسی رو میگم؟؟؟؟؟اولین نفر عجله کنه

                                منتظر بقیه اش هم باشید

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 3:20 توسط آقاسید |
کی چی گفته؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نويسنده: یک بنده خداااااااااااااااااااااااااا
دوست عزیز شما اولین نفری هستین که توی وبلاگ خودتون رو آقا خطاب کردین
پاسخ:این اسمیه که دوستان به ما میگن وما هم چون دوست داریم با شما جو دوستی تمام رو داشته باشیم گفتیم.حالا که چی؟؟؟؟؟
-------------------------------------------------------------------------------
نويسنده: سید محمود
 اكثر عاشق ها عقلشونو از دست ميدن وديگه به اين فكر نميكنن كه معشوقو رها كنند تا اونم بتونه انتخاب كنه
پاسخ:به مطلب جالبی اشاره کردید!!!!! 

-------------------------------------------------------------------------------نويسنده: سجده

جمعي با صداي بلند صلوات فرستادند و مرا در آغوش گرفتند . زمان گم شده را بازيافتم و فهميدم حدود صد روز در بازداشت يكي از زندانهاي انفرادي بودم . با چاي داغ و برنج ميزبانم شدند . يا ولع تمام غذا را مي خوردم . در تمام عمرم آن قدر با حرص چيزي نخورده بودم . چنان گرسنه بودم كه چند بار زبانم را هنگام جويدن غذا گاز گرفتم . بعدها فهميدم كه هم اتاقي هايم آن روز را روزه گرفته بودند تا من بتوانم از غذاي اندكشان سير شوم !
متن بسیار قشنگی بود ولی خلاصه کلامش عجیب

پاسخ:متن شما هم زیبا بود.اگه بگید از خاطرات کیه ممنون میشم.
-------------------------------------------------------------------------------
نويسنده: مریم XX
میبینم که مطلب جالبی اوردی!

پاسخ:خیلی زحمت کشیدید.
-------------------------------------------------------------------------------

نويسنده: مریم

الهي و ربي من لي غيرک.
خون بر شمشير پيروز است .به اميد پيروزي حق بر باطل .
سلام عليکم .خدا قوت
با مطلب ختم صلوات براي سلامتي و فرج آقا و پيروزي حزب الله و نابودي اسراييل به روز هستيم .اگر لطف کنيد و به دوستان بگوييد و خودتان هم سري بزنيد متشکر مي شوم .يا زينب

پاسخ:آآآآآآآی دوستان حتما از این وبلاگ دیدن کنید
-------------------------------------------------------------------------------
نويسنده: منتظر 
با حرف آخرتون خلاصه کلام هم موافقم و هم مخالف
این رو میدونیم که میگن دنیا رو اگر می خوای ولش کن تا دنبالت بیاد اما اگر تو دنبالش بری اون از تو فرار می کنه اما خدا و خیلی چیزهای دیگه باید بری طرفشون و نباید رهاشون کنی تا بهشون برسی و خیلی چیزها تنها راه رسیدن بهشون رها نکردنشونه
ان شا الله بدونیم که در هر جایی چطوری برخورد کنیم
پس اون خلاصه کلام شما صدق بر کل نمیکند
التماس دعا
یا حق
پاسخ:من هم دقیقا بر همین مطلب که گفتید ( ان شا الله بدونیم که در هر جایی چطوری برخورد کنیم )تاکید دارم.ولی دوست دارم پاسخ اصلی رو مسافر بده.
-------------------------------------------------------------------------------
نويسنده: پروانه
در راه آمدن مهم نیست
مرد راه بودن هنر است
و عاشق شدن مهم نیست
عاشق ماندن مهم است

سلام
زیبا بود
یاعلی
پاسخ:سلام علیکم
به به شعر زیبایی بود.اگه مارو میگید که فکر نمیکنم مرد عمل کردنش باشیم .ولی اگه بتونیم ......
-------------------------------------------------------------------------------
نويسنده: سراب عشق
سلام بر جماعت .. حالا این وسط کی کیو رها کرده ؟؟؟ این همه صغری و کبری چیدی که بگی رهایش کن . الهی من بمیرم . خوب یهوئی میگفتی رهایم کن ..
بگذریم .چون اولین باره میام با شوخی وارد میشوم . عادت دیرینه است ترکش هم موجب نا سلامتیه ..
وبلاگ نازی دارید . موفق باشید تموم پست رو با دقت تمام خوندم .. مطمئن باشید
پاسخ:ما که مطمئنیم اصلا از نظرتون کاملا مشخصه!!!!!!!
من هم شوخی کردم یه عادته میدونی که
-------------------------------------------------------------------------------
نويسنده: نیلوفر آبی
با وجودی که متن جالبی بود ولی خلاصشو نگرفتم
اینکه برای بدست آوردن کسی یا چیزی اونو رها کنیم یعنی چه؟؟؟
حالا که دنبالشیم بهش نمیرسیم یعنی اگه رها کنیم میاد در خونه رو میزنه؟؟
راستش نگرفتم
موفق باشید
هوالحق
پاسخ:اول مشخص کنید که چه چیزیرو الان دنبالشید تا من بگم.
-------------------------------------------------------------------------------
نويسنده: سما
زندگی خلوت نا هنگامیست که به اجبار سکوت می مانی وچنان مات به بودن هستی که باید به ره عافیت غم بروی در ته کوچه حسرت میوه نار س اشک دستان
ملتس فردا را می بوسد و در ان بی خبری جاده خلوت عشق می شود نقطه پایان سکوت
پاسخ:ما گفتیم که ما متن سنگین نوشتیم ولی حالا !!!!!!!!
-------------------------------------------------------------------------------
نويسنده: محمد صادق
بهترین راه برای تغییر عقاید نادرست بقیه اینه که طرف مخش تیک بزنه که طرف مقابلش از موضع بی طرفه ...
حالا این خودش یه هنره ...
خیلی فلسفی بید ...
حالا چرا سید و چرا مسافر ...
زنده باد سید حسن
تا بعد
پاسخ:اینها رو گفتی که بگی زنده باد سیدحسن؟؟؟؟؟ راستی مخش تیک بزنه یعنی چه؟؟؟؟
-------------------------------------------------------------------------------
نويسنده: .....
شما هم بااینکه این وبلاگ رو تازه راه انداختین خیلی جالبه!
به نظر من برای بیشتر شدن بازدید کاربران از وبلاگ هامون باهم تبادل لینک داشته باشیم...
اسم وبلاگ من سربند های فراموش شده است.
تابعد...
یاحق...
پاسخ:این قلب آخرش که گذاشتی یعنی چه؟؟؟؟؟؟
آقا ما کی باشیم که نخوایم لینک شما رو بذاریم 
-------------------------------------------------------------------------------
نويسنده: عطر بهار
مي شه لطف كنين در مورد اين جمله بيشتر توضيح بدين
براي آنكه چيزي يا كسي را بدست آوري رهايش كن
پاسخ:........
-------------------------------------------------------------------------------
نويسنده: هاشم
حضرت يونس علیه السلام احتمالاً نزديك ترين پيامبر به رسول گرامي اسلام صلّي الله عليه و آله و سلّم مي باشد. او از جمله پيامبراني است كه مبلّغ دين حضرت عيسي بودند. قوم او تنها قومي است كه وعده عذاب الهي را جدي گرفتند و نگران شدند. اينان مردماني بودند كه در بار اول، نه تنها به سخنان يوسف گوش نمي سپردند بلكه او را در معرض آزار و اذيت قرار داده بودند و روزگار را بر او سخت گرفتند. اين قوم در كار خود آن قدر اصرار ورزيدند كه يونس از هدايت نااميد شد. پس از خداي سبحان خواست تا اين قوم بدكار را چون اقوام ديگري كه حرف پيامبرشان را نشنيدند، عذاب كند.

دعايش مستجاب شد و به سوي او وحي آمد كه در فلان وقت، عذاب الهي بر آنها نازل خواهد شد. يونس با چند تن كه به او ايمان آورده بودند، از آن ديار خارج شدند.

مردم فهميدند كه يونس آنها را نفرين كرده است و به زودي عذاب الهي بر آنها فرود خواهد آمد. لذا انابه كنان سر به صحرا و بيابان نهادند و به ناله و زاري برخاستند كه اگر عذاب الهي از آنان برطرف شود، ايمان خواهند آورد و منتظر او بودند تا به ميانشان برگردد.
 
قدمي ز خود برون نه، به رياض عشق، كاينجا
نه صدای نفخة گل،.... نه جفاي خار باشد
به معارج «اناالحق» نرسي ز پاي منبر
كه سري شناسد اين س‍ِر‌ّ، كه سزاي «دار» باشد
-------------------------------------------------------------------------------
نويسنده: آفتاب مهر
بسم رب المهدی (عج)...
اماما! ای باقر‌العلوم! تو در آن تاریکزار، چتر علم و ایمان را گستردی و میوه‌های دانش را از درخت‌هایی در کویر دل‌ها رویاندی و به نیکویی رسالت ابلاغ آیین حق را به انجام رساندی/
با سلام خدمت شما دوست عزیز و منتظر. فرارسیدن سالروز ولادت با سعادت حضرت امام محمد باقر علیه السلام را به پیشگاه مقدس آقا امام زمان(عج) و شما منتظر حضرتش تبریک و تهنیت عرض می‌نماییم.
ممنون از این‌که به وبلاگ ما سرزدین و شرمنده که دیر پاسخ می‌دهیم...
به روزیم و منتظر...
/درانتظار ظهور آفتاب مهر/
پاسخ:حلول ماه رجب نیز برشما و دیگر دوستان مبارک باشد.مارو هم از دعاهاتون بهره مند کنید.
                      <اللهم عجل لولیک الفرج>
 
نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 0:37 توسط آقاسید |
به خاطر عشق

عشق است که روح مرا به تموج وا میدارد و قلب مرا به جوش می آورد.

استعدادهای نهفته مرا ظاهر می کند و مرا از خـودخواهی و خودبینی می راند.دنیای دیگری حس میکنم و در عالم وجود محو می شوم ، احساسی لطیف ، قلبی حساس و دیده ای

زیبا بین پیدا می کنم . لرزش یک بـــرگ ، نور یک ستاره دور،موریانه کوچــک ، نسیم

ملایم سحر، موج دریا و غروب آفتاب همه احساس و روح مرا می ربایند و از این عالم

مرا به دنیای دیگری می برند .اینها همه تجلیات عشق است.

به خاطر عشـــق است که فداکاری میکنـــم ، به خاطر عشـق است که به دنیـــا با

بی اعتنایی می نگرم و ابعاد دیگری را می یابم .به خاطر عشق است که دنیا را زیبا

می بینم و زیبایی را میپرستم ، به خاطر عشق است که خدا را حس میکنم و او را

می پرستم و حیات و هستی خود را تقدیمش میکنم .

                               شهید دکترچمران

                          چمران

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 2:9 توسط آقاسید |
میلاد مبارک

گداها تو کوچه بنی هاشم جمع بشین

                                                           پشت در خونه مولا عیدی بگیرید از زهرا

هر کسی حاجتی داره در این خونه میاره

                                                          شاه وگدا واسه علی فرق نداره

                                خدا امشب دسته گل بهشتی داده به علی

                                                                              ظاهرا یک کودک نوزاده ولی

                                                  شاخه نیلوفریه

                                      فرشته ها می گن عجب دختریه

                                              کار چشماش دلبریه

 

برا باباش علی عجب مادریه

                                                       برای حسن برای حسین خدایی عجب خواهریه

 کسی که نفسهاش نفس عالمیه

                                                        اگه دنیا نذر قدمهاش بشه چیز کمیه            

 کسی که نگاهش غم عالم  می بره

                                                         تو خاطر خواهای حسین از همه با وفاتره

کسی که لبش تا که تبسم می کنه

                                                          ماه وخورشید دست وپاش گم می کنه

 کسی که صداش صوت خدای جلیه

                                                         هر کی شنید گفت که زینب علیه

کسی که با دوستای حسین مهربونه

                                                          دل مارو هرجا بخواد می کشونه

                                             

                                              کیه که دلم رو میبره

                                   کیه که با این حال خرابم منو بازم می خره

 

 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 21:15 توسط آقاسید |
یه خبر بد
 

پدر رئيس جمهور دارفاني را وداع گفت

خبرگزاري فارس:حاج احمد احمدي نژاد پدر محمود احمدي نژاد رئيس جمهوري اسلامي ايران سحر گاه امروز سه شنبه دارفاني را وداع گفت.

 

 

حاج احمد

به گزارش خبرگزاري فارس به نقل از دفتر امور رسانه‌هاي رياست جمهوري،مرحوم حاج احمد احمدي نژاد در سن 82 سالگي و بر اثر عارضه قلبي در بيمارستان شهيد چمران تهران به لقاءالله پيوست.
براساس اين گزارش، پيكر پدر رئيس جمهور 7 صبح فردا چهارشنبه از شهرك شهيد محلاتي تشييع مي‌شود.
همچنين از سوي خانواده مرحوم احمدي‌نژاد مراسمي در روزهاي پنجشنبه و جمعه 5 عصر به ترتيب در مسجد انصار الحسين شهرك شهيد محلاتي و مسجد جامع نارمك برگزار خواهد شد.
از سوي ديگر مراسم ترحيمي هم در روز شنبه در مدرسه عالي شهيد مطهري برگزار مي‌شود.

ماهم به رئیس جمهور عزیزمون تسلیت عرض میکنیم.

نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 20:8 توسط آقاسید |
هیئت بلاگ و اردوی جمکران

دوستای ما توی هیئت بلاگ یه اردو گذاشتند که بشرح زیر میباشد:

به مناسبت ولادت حضرت زینب(س)

اردوی زیارتی قم ومسجدجمکران برگزار می گردد.

 

تاریخ وساعت رفت: پنج شنبه- مورخه:۱۱خرداد-ساعت ۱۶

تاریخ وساعت برگشت: جمعه ـ ساعت ۴صبح

 

جهت ثبت نام می توانید با شماره تلفن۲-۸۸۹۱۳۳۳۱تماس بگیرید.

آخرین فرصت ثبت نام هم تا روز چهارشنبه می باشد.

 

...................................

 برای کسب اطلاعات بیشتر هم میتوانید به هیئت بلاگ مراجعه کنید.

نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 19:50 توسط آقاسید |
حالم بده....
سلام

چند روزه که بدجوری سرما خوردم .به قول اون بنده خدا :حالم بده ..حالم بده ....

ولی کم کم دارم خوب میشم.چند تا مطلب توپ هم دارم که حتما بزودی مینویسم.

فعلا خدانگهدار

نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 19:46 توسط آقاسید |
طلائیه یعنی عشق

سلام دوباره به همه دوستای عزیزم

امروز که داشتم این عکسارو جمع و جور میکردم برای گذاشتن تو وبلاگ یه لحظه رفتم تو حال و هوای طلائیه . واقعا ما که اونجا نمیدونستیم کجا اومدیم، قطعه ای از بهشت یا همون چیزی که روی یکی از تابلوها نوشته بود:                 

           طلائیه یعنی عشق 

 

 

t1

t2

t3

بقیه عکس ها روتوی ادامه مطلب حتما ببینید


...ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 2:6 توسط آقاسید |
اردوی کاشان
سلام خدمت همه ی دوستای خوبم

هیئت محبان الرضا(ع) (هیئت سایت رسانیک)

تصمیم گرفته یه اردوی یک روزه قمصر بذاره. هرکسی دوست داره میتونه ثبت نام کنه .ضمنا اطلاعات بیشتر رو میتونید تو سایت رسانیک (البته تو وبلاگ آبدارخانه) بخونید.خلاصه اینکه خوشحال میشیم دوستامون رو ببینیم.

                                 فعلا بای

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 10:21 توسط آقاسید |
اردوگاه

سلام دوستای گلم

یه معذرت خواهی به همه بدهکارم چون چند روزه که آپ نکردم. اما تو این چند روز یه اتقاقایی افتاد .مثلا یهویی پدرم مریض شد و چند روز تو ccu  بستری بود !!! الحمدالله با دعای همه ی عزیزان الان خوبن.

یه چیز دیگه که خودمو خیلی خوشحال میکنه اینه که یکی از دوستای گلم قراره از این ببعد با اسم مسافر همراه من مطلب بنویسه مطمئنم که از نوشته هاش حتما خوشتون میاد.

خب از هرچه بگذریم .....

تا اونجایی رسیدیم که دهلاویه رو هم زیارت کردیم .

برای رسیدن به ناهار در اردوگاه با سرعت باد روان شدیم .(با وجود این راننده سرعت باد میشه 70 کیلومتر بر ساعت ).ساعت 3 بود که به حمیدیه (محل اردوگاهمون )رسیدیم .غذاها رو بسته بندی کرده بودن ولی هنوز گرم بودن(فضول ها بخونن: غذا برنج و مرغ بود)سپس به استراحت پرداختیم .« ضمنا از همه ی عزیزان که لطف میکنن برام نظر میذارن واقعا ممنونم. »

otobus

ordogah

ghaza

 

در اینجا جایی بود که جای همتونو خالی کردم

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 2:24 توسط آقاسید |
دهلاویه

ساعت 12 اینجا دهلاویه:

کم کم از دهلاویه،حال و هوای جبهه آدمو تو خودش میبره؛اونجا یه یادمان شهدا درست کردند که خیلی جالب و دیدنیه ،همچنین یه ساختمون درست کردند برای یادمان شهید دکتر چمران که یه موزه از زندگینامه دکتر چمران(کارنامه های تحصیلیش،طرح هاش و...) توش وجود داره(همچنین یه شهید هم به یاد شهید چمران داخلش خاک کرده اند)  که خیلی با حاله ...

salavat

chmrn

deh

parcham

sakh

deh1

 

یاعلی مدد - التماس دعا

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 1:32 توسط آقاسید |
ادامه......

ساعت 9صبح اینجا پایگاه هوایی دزفول:

بعد از بازرسی دم در پادگان به داخل راه یافتیم. توی یه سوله تعدادی ضد هوایی،هواپیما،ماسک های « ش م ه »(ش:شیمیایی،م:میکروبی،ه:هسته ای؛ اینم برای اینکه اطلاعات شما علمای عزیز بالاتر بره)وخیلی چیزای دیگه برای بازدید گذاشته بودند؛ بدک نبود.

ش م ه

زاشفق

hava

 

khdm

اینم خودم(عجب ابهتی گرفته این ضد هواییه بخاطر من!!!

ساعت 10صبح اینجا امامزاده سبزقبا(ع):

به زیارت مرقد مطهر برادر امام رضا(ع) ، حضرت سبزقبا رفتیم .از اون دعاهای غیر ممکن هم در حق خودمون کردیم مثلا اینکه آدم بشیم و....

sghaba

 

 فعلا زت زیاد

 

 

نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 2:31 توسط آقاسید |
هنوز روز اوله

اما بعد...

دیگه وارد خوزستان شدیم.عجب منظره هایی توی راه بود همه ی بچه ها رفته بودن فضا !!!

ساعت10شب اینجا دزفول:دیدیم تا سوسنگرد هنوز یه کمی راهه ،رانندمون هم دیگه کم کم داره میره تو مایه های چشم بسته رانندگی کردن،شورای حکام رو تشکیل دادیم وبنا شد شب رو همینجا بخوابیم ،ولی اگه تونستید حدس بزنید کجا ؟؟؟ بیخودی به دوگولتون فشار نیارید خودم میگم: توی یه دبیرستان دخترونه .

اتوبوسمون تو حیاط مدرسه لنگر انداخت و همگی پیاده شدیم .بساط شام رو بچه های تدارکات آماده کردن ورفتیم رو کار خوردن شام (اینم برای فضول ها :شام تن ماهی بود.) اینم عکساش:شام در مدرسه

 (اون لباس سفیده میون اونا منم)

مدرسه

 

خیلی هوای دزفول با حال بود خدا قسمتتون کنه؛ صبح زود همگی از خواب خوش بیدار شدند و فورا براه افتادیم ؛ برای دیدن نمایشگاه هوایی راهیان نور به پایگاه هوایی دزفول رفتیم .....

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 15:40 توسط آقاسید |
عکس 1
اینم به مناسبت ورود ما به خوزستان
(البته این عکس متعلق به نزدیکی های ارونده)

nakhlestan

این شیشه ی شکسته ی اتوبوس نذاشت عکسم هنری بشه

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 23:57 توسط آقاسید |
روز اول اردو

امروز 5/1/85

 ساعت 8:30 صبح داخل مسجد :از ساعت 6 تا کنون منتظر اتوبوس هستیم و بالاخره با صد ناز و کرشمه از راه میرسد [بچه ها ساک ها رو بردارید بیارید بذاریم تو صندوق بار] ،یکی از بچه ها به علت قلب درد و اینکه دکتر گفته برات ضرر داره و این حرفا سفرشو cancel  کرده. 2 تا از بچه ها هم اراک به ما می پیوندن. ارتجالا به راه می افتیم (وقت طلاست!!!)

ساعت 9:15در راه: تلفن یکی از بچه ها به صدا در می آید (همونه که قلب درد داشت از این ببعد بهش میگیم ق د):[- ق د: کجایید؟ - ما:نزدیکای قم  – ق د : آروم تر برید دارم میام  – ما: نعم؟؟؟؟؟؟ - ق د: دلم نیومد نیام آخه شنیدم خیلی با صفاست میترسم از دستم بره –ما: بابا بیخیال شو میوفتی میمیریا! –ق د:نه ،من بمیرمم میام ]

ساعت 12ظهراینجا اراک : ق د  با یه پژوی مسافرکش  و  با سرعت 180 تا خودشو به ما رسوند (ای بابا ننه وقتی قسمتت با شه میشه ،آره ) اون 2 تا بچه ها هم اومدند.

ساعت 15 اینجا بروجرد : بچه ها ناهار رو خودشون قرار شده بیارن ما هم که چتر باز! از هرکی یه لقمه میخوریم اینجوریم حالیه واسه خودش

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 23:51 توسط آقاسید |
مشکلات کار

                                             بسم رب الشهدا والصدیقین

خب دارم دفترچه ی یکی از بهترین خاطرات عمرم رو براتون باز می کنم:

یکی بود یکی نبود یه روزی بچه ها گفتن آقا سید بیاید بریم امسال راهیان (آخه خیرسرم من فرهنگی پایگاه هستم اونم از نوع جهنمیش ،آخه کسی نبود گفتن جهنم ،تو بیا وایسا فرهنگی)

منم که از خدا خواسته گفتم بد جور پایه هستم ،گفتیم خب حالا پول از کجا بیاریم ؟؟؟؟!!!

البته از قبلا یکمی سر رشته در تیغ زدن افراد داشتیم .چشمتون روز بد نبینه هر کسی رو که توی خیابون ،کوچه ،خونه وهرجایی که فکرشو بکنید بود تیغیدیم(البته اونها هم با کمال میل در این امر خدا پسندانه شرکت کردند!!!؟؟؟؟ ولی خداییش کمک کردند.)جای اسکان روهماهنگ کردیم : یه اردوگاه دانش آموزی با صفا توی حمیدیه [حمیدیه نزدیک سوسنگرده،اینم برا اونا که نیدونن].

رفتیم بعد از یه 10-15 روز دویدن اتوبوس رو هم هماهنگ کردیم.(البته این 10-15 روز برای ما به اندازه ی یه سال خستگی داشت.)ثبت نام ها رو هم انجام دادیم و اعلام کردیم پنجم عید حرکته.

حدودا 30 نفر از بچه ها ثبت نام کردند و رفتیم برای شروع سفر.

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 23:49 توسط آقاسید |
شروع بکار اصلی (یاعلی مدد)

                                    بنام خداوند بخشنده مهربان

 

برای اولین پست این وبلاگم خیلی فکر کردم .تا اینکه ببینم چه چیزی رو بذارم که شاید بقیه ی جاها گیر بازدید کننده ها نیاد .خب به مبارکی امشب یه فکر توپ به ذهنم خطور کرد :

                                        سفر عید من

اگه گفتید به کجا؟

                 

                                   زیارت سرزمین های راهیان نور

          میلاد پیامبر اعظم وامام صادق (ع) بر همه شما مبارک باد

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 2:31 توسط آقاسید |
شروع بکار آزمایشی وبلاگ
این وبلاگ رو دست سایت گوگل خواهد زد.

اگه گفتید چرا؟

چون ...............

(ببینم شما میتونید بگید؟؟)

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 1:27 توسط آقاسید |
آخرين نوشته ها
ما هم رفتیم!
شب تغسیل ماه
امپراطور!
زندگی
سلطان قلم
مکاشفه
بازهم...
آخر یه روز شیعه برات حرم می سازه.....
دخترک
خدا کجاست؟
به خاطر عشق
امامت زینب(س)
حج حسین(ع)
گفتگو
حسن!
بازهم هیئت اینترنتی محبان الرضا(ع)
حال گیری!!!
امام الرئوف...
عکس های افطاری
اگه...