تبليغاتX
googele
منوي اصلي
صفحه نخست
نوشته هاي پيشين
خانگي سازي
ذخيره كردن صفحه
اضافه به علاقه منديها
حدیث روز
نويسندگان
آقاسید
مسافر
فرزانه
موضوعات
راهیان نور
دل نوشته ها
اخبار روز
لينكدوني
تخریبچی(بابک رشیدی)
علی شاطری
پوتین خاکی
گنجینه قصار
لبگزه(جناب آقا سید عزیییز!)
جاکفشی(آقا مسعود)
آخرين نوشته ها
خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385
خبرنامه





از به روز شدن ما باخبر شوید

آمار وبلاگ
لوگوي وبلاگ ما
آقاسید ومسافر
شب تغسیل ماه

شب رسیده زمان باران است

آتشی در دل نیستان است

شهر خوابند و خانه ای بیدار

خانه ای در هجوم طوفان است

کودکانی کنار یک تابوت

آنطرفتر گلی که بیجان است

کودکانی فشرده در بر هم

چهره هایی که زرد وگریان است

ناله ها بین سینه ها مانده

آستین ها میان دندان است

چند وقتی است مانده بی شانه

گیسوانی اگر پریشان است

چشم ها وقت گریه می سوزند

سمت مادر نگاه می دوزند.......

 

 

 

 

آسمان این شبها که می رسد عجیب بی قراری میکند وزمین داغ دلش تازه می شود وزخم شرمش سرباز می کند.ملکوتیان حق دارند سر بر دیوار عرش بگذارند وهای های گریه کنند.

وتنها خداست که می تواند تسلای دل علی (ع) باشد.

ماه حق دارد که گوشه اختفا را برای گریه اختفا کندوستارگان چه کنند اگر سربر شانه یکدیگر نگذارند ومصیبت را زبان نگیرند.

آن خانه نمی دانم آن شب به چه قدرتی بر پای ایستاده بود ،آن مدینه چه مدینه ای بود که چنین مصیبتی را تاب آورد ودر هم نشکست.

آن چه قبرستانی بود که سرچشمه عصمت را در خویش فرو برد ودم بر نیاورد.

آن چه خاکی بود که به خود جرات داد فاطمه را از علی جدا کند؟

آسمان وزمین هردو تنها در اجابت فرمان امام خویش آرام گرفتند،دندان بر جگر نهادند،خون به لب آوردند،ولی دم نزدند.مویه کردند ولی فغان نکردند.در خویش شکستند وگریستند اما ضجه نزدند.

چه رازی بود در شهادت زهرا که خانه فرو نریخت،مدینه زیر وزبر نشد،عمود خیمه آسان نشکست وزمین متلاشی نگشت؟آفرینش این تحمل را از کجاآورده بود؟

مگر نه فاطمه محور کسا بود وبقیه وابستگان او؟

پیامبر پدراو بود وعلی همسر او وحسنین فرزندان او؟

مگر نه صدیقه کبری راز آفرینش زن بود،بهانه خلقت نسوان؟

مگر نه فاطمه شبیه ترین بود به رسول خدا؟

مگر نه فاطمه راستگوترین موجودات بود پس از رسول خدا؟

 

کسی هست در خانه فاطمه پس از اوکه شاید این راز سر به مهر،به دستهای او گشوده شد.او اسماء است.محرم اسرار فاطمه است.از او بپرسید شاید پاسخ بگوید.

 

بگوید که:"آری حسنین سر به پای مادر نهاده بودند وپایه های عرش را به ضجه های خویش می لرزاندند. ینب وام کلثوم ،کائنات را با موهای خویش پریشان می کردند. روک بر پیشانی آسمان افتاده بود،زمین از درد به خود می پیچید،ناله های فرشتگان داغ پیامبر را دو چندان می کرد.ولی چه بود آنچه آفرینش را بر پای نگاه می داشت؟

در آن شب تغسیل ماه من دیدم که علی در مامن تاریکی سر بر دیوار خانه فاطمه سر بر محور آفرینش،سر بر عمود آسمان نهاده بود وزار زار می گریست"

****** استاد سید مهدی شجاعی******

صلی الله علیک ایتها الصدیقه الشهیده.یا مولاتی یا فاطمه الزهرا(س)

التماس دعا

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 15:21 توسط مسافر |
زندگی

چندی پیش در Boston بودم.نیمه شب،پس از پایان یک سمینار ،تصمیم گرفتم در خیابانها قدمی بزنم.

همچنان که از برابر آسمانخراش های مدرن وساختمان های کوتاه وقدیمی می گذشتم مردی را دیدم که بی هدف وسرگردان به هر طرف می رفت وسر انجام سر راهم را گرفت.

 

 

               

قیافه اش نشان میداد  که هفته ها در کنار خیابان خوابیده است وماهها سر و روی خود را اصلاح نکرده است.بوی نامطبوعی داشت وظاهرا در حال عادی نبود.

با خودم گفتم حتما می خواهد پولی از من گدایی کند.

میگویند از هرچه بترسیم به سرمان می آید.به من نزدیک شد وگفت:آقا ممکن است خواهش کنم ربع دلار به من قرض بدهید.اول خواستم جواب تندی به او بدهم.بعد فکر کردم بهتر است اورا اذیت نکنم ودر عوض درسی به او بدهم.به هر حال ربع دلار مبلغ قابلی نبود.گفتم:همین؟فقط ربع دلار؟

گفت :بله فقط ربع دلار.توی جیبم یک سکه ربع دلاری پیدا کردم وبه او دادم وگفتم :

                                   «زندگی،هرچه بخواهی همان را به تو می دهد.»

مردک نگاهی از روی بهت به من کرد ودورشد.

همان طور که از پشت سر نگاهش میکردم.فکر کردم بین افراد شکست خورده وموفق چه فرقی است؟این شخص با من چه تفاوتی دارد؟

چطور است که من می توانم هر موقع وهرجا،تقریبا هر کاری را که دلم بخواهد انجام دهم،اما او که تقریبا شصت سال از عمرش گذشته است،در خیابان زندگی میکند وشخصیت خود را به خاطر ربع دلار کوچک می نماید؟

آیا خداوند از آسمان فرودآمده وگفته است«تو آدم خوبی هستی،تو باید به رویاها وآرزوهایت برسی»؟

گمان نمی کنم اینطور باشد .

آیا کسی امکانات ومنابع خاصی را در اختیار من گذاشته است؟بازهم خیال نمی کنم.

به نظر من یکی از تفاوتهای من واو در همان جوابی است که به او دادم.یعنی اینکه زندگی،همان چیزهایی را به ما می دهد که بخواهیم.اگر ربع دلار بخواهد،ربع دلار گیرتان می آید.اگر هم در پی شادمانی وموفقیت باشید به آن می رسید.براساس کلیه مطالعاتی که کرده ام به این نتیجه رسیده ام که اگر بدانید چگونه روحیات خود را اداره کنید ورفتار خود را کنترل نمائید،قطعا به آن میرسید.

پس از آن واقعه بکرات با افراد ولگرد برخورد کردم وشرح زندگیشان را پرسیدم ومتوجه شدم که بسیاری از مشکلات آنها را من هم داشته ام.اما برخورد من وآنها با مشکلات،یکسان نبوده است.

یک ضرب المثل یونانی می گوید:

                                      «هر سخنی که بگویی،همان را می شنوی»

 

 

                                                **آنتونی رابینز**

 

 

با این مطلب یاد شعر زیبای زنده یاد قیصر امین پور افتادم که گفت:

صبح خورشید آمد

دفتر مشق شبم را خط زد

پاک کن بیهوده است

اگر این خطاها را پاک کنم

جای آنها پیداست

ای که خط خوردگی دفتر مشقم از توست

من کجا حق دارم

مشق هایم را روی کاغذ باطله با خود ببرم؟

می روم...

می روم دفتر پاکنویسی بخرم

زندگی را باید از سر سطر نوشت...

نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 10:17 توسط مسافر |
مکاشفه

 

یک بار خاطره ای از جبهه برام تعریف می کرد،می گفت:

 کنار یکی از زاغه مهمات ها سخت مشغول بودیم، تو جعبه های مخصوص مهمات می گذاشتیم ودرشان را می بستیم.

گرم کار یکدفعه چشمم افتاد به یک خانم محجبه با چادری مشکی!

داشت پابه پای ما مهمات می گذاشت توی جعبه ها.

با خودم گفتم حتما از این خانم هاییه که می آن جبهه.

اصلا حواسم به این نبود که هیچ زنی را نمی گذارند وارد آن منطقه بشود.

به بچه ها نگاه کردم.مشغول کارشان بودند وبی تفاوت می رفتند ومی آمدند.انگار آن خانم را نمی دیدند.

قضیه برام سوال شده بود...موضوع عادی به نظر نمی رسید.

 کنجکاو شدم بفهمم جریان چیست.؟

رفتم نزدیک تر تا رعایت ادب شده باشد سینه ای صاف کردم وخیلی با احتیاط گفتم : خانم جایی که ما مردها هستیم شما نباید زحمت بکشین..

رویش طرف من نبود.

به تمام قد ایستاد وفرمود:مگر شما در راه برادر  من زحمت نمی کشید؟

یک آن یاد امام حسین(ع) افتادم واشک توی چشمهام حلقه زد.خدا بهم لطف کرد که سریع موضوع را گرفتم وفهمیدم جریان چیست. بی اختیار شده بودم ونمی دانستم چه بگویم.

خانم، همان طور که روشان آن طرف بود فرمودند:هرکس که یاور ما باشد،البته ما هم یاری اش می کنیم.

 

*************شهید عبدالحسین برونسی به روایت همسرش************

  

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 11:15 توسط مسافر |
آخر یه روز شیعه برات حرم می سازه.....

از آن زمان که شمشیر بر فرق شیر خدا فرود آمد وزهر در جان فرزند زهرا نشست وسر ثارالله به مهمانی نیزه ها رفت،اسلام جاودانه شد.

در کلام فرصت تغییر بود ودر نوشته رخصت تحریف.

آسمان را حتی انکار می شد کرد تا آن زمان که شق القمر خونین ماه ،فلق را جاودانه نساخت.

کلام را مجال تغییر بود اما حنجره خون آلوده را هرگز.

ونوشته را رخصت تحریف اما لوح زمرد ومحفوظ در طشت نشسته را هرگز.

واو آنگاه که رنگ قدسی سبز را بر می گزید جگر تفتیده خود را در انحنای شکوهمند تاریخ می دید.

او- چنانکه پدر- مظلوم زیست.اگر نه مظلومتر از برادر ،همسنگ او.

برادر- سلام الله علیه- را دشمن خارجی خواند،اما دوست «مذل المومنین» خطابش نکرد.گریز از دنیا وقدرت برادر بر همه از روز آشکارتر بود.برادر را کسی با تهمت «انک تدری الخلافه» نیالود.

دشمن برادر،جانی وخونخوار بود ودشمن او سیاستمدار ومکار هم.

برادر خدنگ از روبرو خورد واو خنجر از پشت .

برادر مجال یافت که جنگ را به بیرون خانه کشاند واو در خانه مجبور به ستیز شد.

حماسه عاشقانه برادر آنچنان آشکار وهویدا بود که پس از اندی وبرای همیشه سرلوحه حماسه های عالم قرار گرفت اما حماسه عارفانه وحلیمانه آو آنچنان پر رمز وراز پیچیده بود که قرنها در ابهامی ناشی از انکار وجهالت محفوف ماند.

از چشمه جوشان  وجاودانه علی دو رود جاری شد:

یک بعد خیبر علی بود،«ضربه علی یوم الخندق» او بود،ذات السلاسل علی بود،جمل ،صفین ونهروان علی بود.

وبعد دیگر حلم علی بود،بیست وپنج سال سکوت علی بود،با ریسمان در گردن به مسجد رفتن علی بود،تحمل سیلی بر گونه فاطمه علی بود،تاب شهادت غنچه نارسیده علی بود،صبر علی بود،استقامت علی بود،تاب خار در چشم علی بود وتحمل استخوان در گلوی علی بود.....

علی همان علی است چه در قیام وچه در قعود.

واز همین روست که «الحسن والحسین امامان قاما او قعدا»

وحسین مصداق جاری بعد اول شخصیت علی است.

وحسن تجلی شکوهمند بعد دیگر شخصیت علی.

واین باز نه بدان معناست که این دو بالقوه همینند.این همان است که شرایط هر کدام به فعلیت رساندن آنها را مجال می دهد....

او چاره ای ندارد جز اینکه بذر انقلاب را در زمینی تازه بیفشاند وچه فرق می کند که او ثمره بگیرد،درو کند یا برادرش حسین.او باید بنیاد ستیز با باطل را بر زمینی استوار بنا کند،اگر معاویه مجالش ندهد برادرش حسین مجال را خواهد یافت وراهش را ادامه خواهد داد.

آری او باید پایه گذار قیامی دیگر باشد حتی اگر خون دل یک عمر زندگانی توام با حلم او در طشت بریزد.

از آن زمان که شمشیر بر فرق شیر خدا فرود آمد وزهر در جان فرزند زهرا نشست وسر ثارالله به مهمانی نیزه ها رفت،اسلام جاودانه شد.

 

استاد سید مهدی شجاعی

*******************************

ماه خداست روی تماشایی حسن

عرش صفاست مجلس شیدایی حسن

مجنون شود هر آنکه ببیند سحرگهی

یک جلوه از تبسم لیلایی حسن

موسی نشسته همره عیسی به راه او

حاتم گدای سفره مولایی حسن

ذکر شبانه روزی ایوب این بود

صدآفرین به صبر وشکیبایی حسن

*******************************

 

 

التماس دعا

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 18:28 توسط مسافر |
دخترک

مترو طبق معمول شلوغه وآدما منتظرن تا قطار بیاد.به محض باز شدن در آدما با عجله سوار

 میشن تا مبادا جای خالی رو از دست بدن.به دور وبرم یه نگاهی میندازم ،یه جفت مرغ عشق عاشق

 به محض نشستن،جیک تو جیک هم میشن وشروع میکنن به گفتن و بلند خندیدن.

زن و شوهری هم با دو تا بچه شون روبروی من میشینن.یه نفر میاد کنارم وبه محض نشستن

 موبایلش و در می آره وشروع می کنه به بازی  کردن.پیرمردی هم با وجود جای خالی

کناری ایستاده.....

ایستگاه بعد سرسبز....Next station : : سر سبز

دوتا بچه های زن وشوهری که روبروم نشسته بودن شیطنت میکنن:

-بابا برا چی این بلیت ها رو دادی به من؟چون تموم شده بودن.مال خودت باباجون

اون یکی که دختر بود زد زیر گریه وگفت: بابایی نگاه کن بلیط و به من نمیده.

- پسرم یه دونه از اون بلیط هارو بده به خواهرت

ولی دخترک به یکی راضی نشد وبا گریه 2 تا بلیط و از داداش گرفت....

پیرمرد  به اونها نگاه میکنه.... 

ایستگه بعد گلبرگ......:Next station : گلبرگ

دخترک مدام نق میزد.

اعصاب همه به هم ریخته بود.

یکی زیر لب غر میزد:تو که بلد نیستی بچه تربیت کنی چرا بچه دار میشی.

یکی میگفت :هیس ...دهه....بچه چرا اینقدر نق میزنی.

اون یکی به دوستاش میگفت:این بچه از نظر روانشناسی مشکل داره باید بره پیش یه روانشناس

پیرمرد فقط نگاه میکرد.......

ایستگاه بعد نظام آباد.....Next station : نظام آباد

دخترک دیگه بهونه نمیگیره.فقط گریه میکنه.همه دیگه کلافه شده بودن.حتی من که به

گریه های برادر زادم عادت کرده بودم هم سردرد گرفته بودم

سرم و تکیه دادم به شیشه کنارم.یه نگاهی از تو شیشه انداختم:

بغل دستیم هنوزداشت با موبایلش بازی میکرد....

پدر دخترک که گریه دخترش امونش رو بریده بود دخترک و بغل کرد واز جاش بلند شد.....

یه نفر از خدا خواسته سریع نشست جای پدر دخترک.

پیرمرد فقط نگاه میکنه....

ایستگاه بعد سبلان.....Next station : سبلان

یه شیر پاک خورده ای دست کرد تو جیبش ویه دونه شکلات به پسرک داد ویکی هم به

 دخترک.......پدر تشکرکرد.

دخترک چند لحظه ای ساکت شد ولی ازدوباره زد زیر گریه ......یعنی اینکه شکلات داداشم رو هم میخوام!!!!

پدر هم از ناچاری شکلات رو از دست پسرک گرفت وبه دخترک داد.

پیرمرد که از اول نظاره گر ماجرا بود،سریع کنار پدر اومد و گفت :

تو با  کارت این دوتا رو تا آخر عمر بیچاره میکنی.....تو باعث میشی که این دختر تا آخر عمر نق

بزنه و این پسر تا آخر عمر با کینه زندگی کنه.

شکلات رو از دست دخترک گرفت و به داداشش داد......نمی دونم چرا ولی دخترک دیگه گریه نکرد

 ایستگاه بعد.......

حرف پیرمرد ذهنم رو مشغول میکنه...

با خودم میگم :ما آدما بعضی اوقات چقدر شبیه این دخترک میشیم....خودخواه وبهانه گیر

بعضی وقتا غافل ازانبوه داشته هامون گله از نداشته ها داریم و مدام به خدا نق میزنیم .

اون روز برا اولین بار زیر لب گفتم:خدایا به خاطر تمام داشته ها و نداشته هام شکرت.

خدا کنه هر از چند گاهی یه پیرمرد اینطوری سوار مترو بشه......

از شیشه کنارم یه نگاهی میندازم ...کناریم هنوز داره با موبایلش بازی میکنه.........

امام خمینی، مسافرینی که قصد ادامه مسیر به سمت میرداماد یا شهر ری را دارند در این

ایستگاه پیاده شده و .....

نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 21:27 توسط مسافر |
خدا کجاست؟

خودت گفتی یه شب خواب دیدی تو ومونس رفته اید توی دشت و اونجا صدای خدا رو شنیده اید که گفته بود دارید دنبال چی می گردید؟وتو گفتی دنبال تو،

بعد اون صدا گفته بود برای پیدا کردن من که نمی خواد این همه راه بیایید توی دشت وبیابان.

گفته بود:

من توی سفره خالی شما هستم.

توی چروک های صورت عزیز.

توی سرفه های مادر بزرگ،

توی پینه های دست آدم های بدبخت وفقیر.

توی آرزوهای دخترهای فقیر ودم بخت که دوست دارند کسی با اسب سفید بال دار بیاد و اون ها رو از نکبت فقری که توش گیر کرده اند نجات بده.

توی عینک ته استکانی چشم های پدران نا امیدی که با جیب خالی،بچه ی مریض شون رو از این دکتر به اون دکتر می برند،

توی دل دوتا پسر بچه ی دبستانی که سر یک مداد پاک کن توی خیابون با هم دعواشون میشه

توی دل زن اون تعمیرکاری که دوست داره  شب ها که شوهرش از کار بر میگرده خونه،دست هاش از کار و روغن و گریس سیاه باشه که یعنی اون روز کاری بوده وشوهره پولی در آورده وبه همین خاطر اول به دست های شوهرش نگاه میکنه ببینه سیاهن یا نه؟

توی دل اون شوهره که اگه دستاش سیاه نباشن ساکت میره یک گوشه اتاق تا گرسنه بخوابه اما صدای زنش که هی به بچه هاش میگه خدا بزرگه خدا بزرگه نمیذاره اون راحت بخوابه.

توی فکرهای اون فیلسوف بیچاره که می خواد من رو ثابت کنه ولی نمیتونه....

توی اون نمازهای طولانی آن عابد که خلوت شبانه اش رو حاضر نیست با همه ی دنیا عوض کنه.

توی چشم های سرخ شده ی کسی که به ناحق سیلی خورده اما خجالت می کشه که گریه کنه.

توی اندوه بزرگ وعمیق پدری که جسد پر از خون پسرش رو از جبهه میارن و فقط به چشم های پسره نگاه میکنه وصورتش خیس اشک میشه.

توی زبان طفل شش ماهه ای که از تشنگی خشک شده بود و به جای سیراب کردنش تیر به گلوش زدند.

توی اشک های بچه ای که برای اولین بار از درد بی پدری گریه می کنه وحتی معنای یتیم شدن رو نمیتونه بفهمه.

توی نماز شب اون زنی که از ناتوانی نشسته خونده شد.

توی استیصال آدم ها .توی استیصال.توی خدایا چه کنم ها؟

توی توبه.......

توی توبه های مکرری که دائم شکسته میشن.

توی پشیمونی از گناه.

توی بازگشت به من.

توی غلط کردم ها.

توی دیگه تکرار نمیشه ها.

توی قول میدم بچه ی خوبی باشم.

توی دوستت دارم ها....

 

***برگرفته از کتاب(( روی ماه خداوند را ببوس)) نوشته: مصطفی مستور***

نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 14:59 توسط مسافر |
امامت زینب(س)

دوباره روضه ی تلخ اسارت زینب                      مرور متن کتاب شرافت زینب

وجود معجری از نور ، پرده در پرده                 دلیل محکم حکم قداست زینب

مسیر دین خدا را نشان مان داده                    چراغ روشن برج هدایت زینب

رموز جمله ی من را دعا نما خواهر                    نهفته در ثمرات عبادت زینب

نماز سینه زنان رو به کعبه گودال                    غروب روز دهم با امامت زینب

سکوت محض جرس های لشگر دشمن      نشان زمعجزه ای از رسالت زینب

صدای قاری قرآن به روی نی نگذاشت         نگاه ها برود سمت ساحت زینب

به پبش کعب نی و سنگ راست قامت بود     رقیه درس گرفت شجاعت زینب

نهیب حیدری اش کاخ ظلم را لرزاند      یزید شوکه شده از این شهامت زینب

 

لغات خطبه ی زینب،لغات قرآن بود

ملائکه   همه   مات  بلاغت  زینب

*******************************   وحید قاسمی

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 16:15 توسط مسافر |
حج حسین(ع)
حج حسين(ع)

از ميان تمام فروع،تنها حج حسين-جان عالمي به فدايش- به ظاهر نيمه کاره مانده واو-روحي فداه-آن را رها کرده وبه کربلا آمده است.
اما حسين_درود خدا بر او-در شرايطي است که حج عادي نمي تواند گزارد.او با خانه راز نمي تواند گفت.او با منزل معاشقه نمي تواند کرد چاره اي نيست جز آنکه از خانه به صاحبخانه در آيد.
او بايد حجي کند که چشم بنيانگزار خانه خيره بماند وانگشت حيرت حج گزاران تاريخ در دهان.
حسين-سلام محرمان واقعي بر او-در ميقات نينوا به لباس سرخ نادوخته عشق محرم مي شود وتازه اين احرام نيز همه احرام او نيست.

آن لباس کرباسي سپيد که از فاطمه(س) به يادگار مانده است چطور؟
شايد،اما او را غير از همه اين احرامها احرام ديگري است.

احرام سرخي که در قتلگاه تن پوش حسين مي شود.
شايد بتوان دريافت که حسين-سلام دلسوختگان بر او- لبيک را از کجا آغاز کرده است،اما کسي نمي داند که او در کجا لب از لبيک فرو بسته است.چه ديده است که نياز به لبيک را مرتفع دانسته است.
بعد از طواف وقبل از سعي نوشيدن از آب زمزم مستحب است.اين را هم نمي دانم او چه کرده است.
حسين-جان ساعيان مخلص به فدايش-در ميان صفا ومروه سعي    نمي کند.

سعي او ميان خيمه وميدان است،در زير شعله هاي سوزان آفتاب .
زمان کوتاه است وخدا در انتظار.... 
                                                                  ( استاد سيد مهدي شجاعي)

**************

التماس دعا

حسین جان

نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 19:8 توسط مسافر |
گفتگو

گفتم:خسته ام

گفتی:لاتقنطوا من رحمت الله(از رحمت خدا نا امید نشید.زمر/53)

گفتم:هیچ کس نمیدونه تو دلم چی میگذره

گفتی:ان الله بحول بین المرء وقلبه:خدا حائل است بین انسان وقلبش(انفال/24)

گفتم:غیر از تو کسی رو ندارم.

گفتی:نحن اقرب الیه من حبل الورید:ما از رگ گردن به انسان نزدیک تریم(ق/16)

گفتم:ولی انگار منو فراموش کردی!

گفتی:فاذکرونی اذکرکم :منو یاد کنید تا یاد شما باشم(بقره/153)

گفتم:تا کی باید صبر کرد؟

گفتی:و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا:تو چه میدونی شاید موعدش نزدیک باشه.(احزاب/63)

گفتم:خیلی خونسردی!تو خدایی وصبور!من بنده ات هستم وظرف صبرم کوچک...یه اشاره کنی تمومه!

گفتی:عسی ان تحبوا شیئا وهو شر لکم:شاید چیزی که تو دوست داری به صلاحت نباشه(بقره/216)

گفتم:انا عبدک الضعیف الذلیل... اصلا چطور دلت میاد؟

گفتی:ان الله با الناس لرئوف رحیم: خدا نسبت به همه مردم - نسبت به همه-  مهربونه(بقره/143)

گفتم : دلم گرفته!

گفتی:بفضل الله وبرحمته فبذلک فلیفرحوا...: مردم به چی دل خوش کردن؟؟باید به فضل ورحمت خدا شاد بود

گفتم:خیلی چاکریم!

و گفتی: حواست رو خوب جمع کن!یادت باشه که :

ومن الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمان به وان اصابه فتنه انقلب علی وجهه خسر الدنیا والاخره:

بعضی از مردم خدا رو فقط به زبون عبادت میکنن.اگه خیری بهشون برسه،امن وآرامش پیدا می کنن واگه بلایی سرشون بیاد تا امتحان شن رو گردون میشن...وای که چقدر بیچاره اند...

 ***********

یاحق

نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 14:32 توسط مسافر |
آخرین...

چرا نه در پی عزم دیار خود باشم           چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم

غم غریبی و غربت چو بر نمی تابم         به شهر خود روم و شهریار خود باشم

ز  محرمان   سرا پرده وصال  شوم            ز  بندگان  خداوندگار  خود  باشم

همیشه پیشه من عاشقی و رندی بود         دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم

بود که لطف ازل رهنمون شود حافظ

و گرنه  تا  به ابد شرمسار خود باشم

********************************

والسلام...

نوشته شده در جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 21:5 توسط مسافر |
اصل قورباغه ای

اگر یک قورباغه تیزهوش وشاد را بردارید وداخل یک  ظرف  آب جوش بیندازید قورباغه چه کار می کند؟

بیرون می پرد!درواقع قورباغه فورا به این نتیجه می رسد که لذتی در کار نیست وباید برود!

حالا اگر همین قورباغه یا یکی از فامیلهایش را بردارید وداخل یک ظرف آب سرد بیندازید وبعد ظرف را روی اجاق بگذارید وبتدریج به آن حرارت بدهید قورباغه چه کار می کند؟

استراحت میکند...چند دقیقه بعد به خودش می گوید:ظاهرا آب گرم شده است وتا چشم به هم بزنید یک قورباغه آب پز آماده است.

نتیجه اخلاقی داستان!

زندگی به تدریج اتفاق می افتد.ماهم می توانیم مثل قورباغه داستانمان ابلهی کنیم و   وقت را از دست بدهیم وناگهان ببینیم که کار از کار گذشته است .همه ما باید نسبت به جریانات زندگی مان آگاه وبیدار باشیم.

سوال؟

اگر فردا صبح از خواب بیدار شوید وببینید که بیست کیلو چاق شده اید نگران نمی شوید؟

البته که می شوید!سراسیمه به بیمارستان تلفن می زنید :الو ،اورژانس ،کمک،کمک ،من چاق شده ام !

اما اگر همین اتفاق به تدریج رخ بدهد، یک کیلو این ماه،یک کیلو ماه آینده و...آیا بازهم همین عکس العمل را نشان می دهید؟نه!با بی خیالی از کنارش می گذرید.

برای کسانی که  ورشکسته می شوند ،اضافه  وزن  می آورند یا طلاق  میگیرند  یا آخر ترم  مشروط         می شوند! این حوادث دفعتا اتفاق نمی افتد یک ذره امروز،یک ذره فردا وسر انجام یک روز هم انفجار و سپس می پرسیم :چرا این اتفاق افتاد؟

زندگی ماهیت انبار شوندگی دارد.هر اتفاقی به اتفاق دیگر افزوده می شود، مثل قطره های آب که صخره های سنگی را می فرساید.

اصل قورباغه ای به ما هشدار می دهد که مراقب تمایلات خود باشید!

ما باید هر روز این پرسش را برای خود مطرح کنیم :به کجا دارم می روم؟آیا من سالمتر، مناسبتر، شادتر وثروتمندتر از سال گذشته ام هستم؟ واگر پاسخ منفی است بی درنگ باید در کارهای خود تجدید نظر کنیم.

خلاصه کلام

شاید این نکته رعب انگیز باشد اما واقعیت این است که هیچ ثباتی در کار نیست یا باید به جلو پیش بروید یا بلغزید وپایین بیفتید.

برگرفته از کتاب ارزشمند آخرین راز شاد زیستن

نوشته آندره متیوس

****************************

ماه مهمونی خدا داره از راه میرسه...

خوش به  حال اونهایی که کوله پشتی هاشون رو در این دو ماه پر کردند...

ولی برا اونایی که مثل من نتونستن استفاده لازم رو از این دو ماه ببرند هنوز دیر نشده...

سعی کنیم این چند روزه رو قدر بدونیم..انشاء الله.

*********************

یه گدا با بی حیایی، اومده برا گدایی

می دونم من بدم اما، تو خدایی توخدایی

تو خدای مهربونی، درد دلهارو میدونی

اینو از همه شنیدم، هیچ کسی رو نمی رونی

می دونی دلم سیاهه، کوله بار من گناهه

فاصله بین من وتو، تو خودت گفتی یه آهه

ای تو از همه کریم تر،ازگناه همه بگذر

قسمت میدم خدایا، حق زهرا حق حیدر

**التماس دعا

**یاحق

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 15:51 توسط مسافر |
میلاد مبارک

 

سلام.

اعیاد شعبانیه رو خدمت همه بزرگواران تبریک میگم.

چند روزی گرفتارم.

پیشاپیش میلاد حضرت حجت بن الحسن (عج) رو تبریک میگم.

*************

خیلی دعا کنید.

یا علی مدد.

نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 14:40 توسط مسافر |
به نام نامي توحيد...

 

بخوان به نام رهايي! بخوان به نام بلوغ!بخوان به نام صاعقه در التهاب شب.

بخوان به نام ساقه اميد در پهندشت ياس!

بخوان به نام خالق خورشيد وعشق را به اسم اعظم معشوق٬ از پس يلداي بي تنفس ديجور٬ نور را باور كن.

بخوان نبي گرامي٬ بخوان رسول عشق واميد٬بخوان به نام نامي توحيد!

تو كه خواندي هرم صداي تو كه قنديلهاي سكوت را ذوب كرد آواي مهربان تو كه فضاي ميان زمين وآسمان را عطرآگين نمود٬بوي خوش ملائك بي تاب را به هواي حرا كشانيد٬انبياء انگشت حسرت به دندان گزيدند...........

سلام برتو !سلامي به طراوت خونهاي جوانانمان وبه خلوص مادران داغدارمان.

حاشا كه از باد ببريم آن منظره را كه به ابوذر فرمودي:

( اتدري ما غمي والي لي شي اشتياقي؟)

ابوذر ميداني چه انديشه اي مشغولم داشته است وپرنده اشتياق دلم به كدام سوي پر مي كشد؟

- از كجا بدانيم پدر ومادرمان به فدايت!

ابوذر دلم به شوق ديدار برادراني مي تپد كه بعدها خواهند آمد٬مقامشان همسنگ مقام انبياست

ومنزلتشان در نزد خدا منزلت شهدا.

از پدر ومادر وبرادر وخواهر خويش به خاطر جلب رضاي خدا دست ميكشند وانچه مال در خورجين تملك دارند فداي خدا مي كنند.....

وآنقدر در صفات عزيزانت گفتي كه اشك در چشمانت نشست وگفتي (اني اليهم مشتاق)وگريه كردي وبازگفتي(واشوقاه الي لقائهم) وهمان حال كه زمين اشكهاي مبارك تورا در بغل مي فشرد فرمودي:

(اللهم احفظهم وانصرهم علي من خالفهم واقر عيني بهم يوم القيامه)

خداوندا حفضشان كن وياريشان فرما در نبرد با دشمنان وچشمم را به ديدار در قيامت روشن كن.

پيامبر...

عزيز خداوند.....

معشوق معبود!

سلام او بر تو !

وبعثتت گرامي اي پدر مهربان.

****************************

نسيمي جانفزا مي آيد.......

تاريخ گواهي ميده كه چند روزه ديگه(۲۸رجب) كاروان ابي عبدالله(روحي فداه)به سمت مكه عزيمت ميكنه.

خوش به حال اونهايي كه با ره توشه اي كه از ماه رجب برداشته اند مسافر سفر عشقند.

دعا كنيد ما هم همسفر قافله سلار عشق٬ حضرت حسين(ع) باشيم.

هركه دارد هوس كرب وبلا بسم الله.......

التماس دعا

 

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 9:59 توسط مسافر |
تو ننگ عربی سید حسن!

تو ننگ عربی، سید حسن!

 

 

 

نام تو را باید از فهرست اعراب شایسته خط بزنیم

تو بجای آنکه در ایوان ویلای ساحلی ات لم بدهی

و چرت تابستانی ات را

با دود قلیان مفرح کنی

تفنگ دست می‏گیری

و از پشت تریبون المنار

با نعره‌ها‌یت

چرت ما را پاره می‏کنی

تو هیچ شباهتی به اعراب بزرگ نداری، سید حسن!

نه شکمت آن اندازه است

که از پشت دشداشه‌ها‌ی سفید

وقار عربی ات را نمایان کند

نه چفیه و عقال داری

تازه عمامه سیاه سرت می‏گذاری

که ما را به یاد خمینی می‏اندازد

که یکبار چرت مان را پاره کرده بود



تو ننگ عربی، سید حسن!

بجای آنکه در حرمسرایت بگردی

و رقص عربی ممالیک گرجی و اوکراینی ات را تماشا کنی

تا فردا در بهشت

برای مغازله با حوریان آماده باشی

در مخفیگاهت

که نمی‏دانیم کجاست

می نشینی و نهج البلاغه می‏خوانی

تو کافر شده ای، سید حسن!

و بر ماست که تو را به یهودیان اهل کتاب بسپاریم...

فقط به رسم مردان بزرگ عرب !

صادق باش و بگو

برد موشک‌ها‌یت

به ریاض که نمی‏رسد؟!

***************************

التماس دعا.

نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 11:37 توسط مسافر |
خوك

 

من وچندی از دوستانم به اتهام شلیک به سوی فرزندانمان دستگیر شدیم.

این واقعیت است ولی همه واقعیت نیست......!!!!

ما نگران فرزندانمان بودیم،از ابتلایشان به بیماری وحشت داشتیم.

از حال وروز وخیمشان غصه می خوردیم ولی هرگز قصد کشتنشان را نداشتیم.

چه کسی می تواند به سوی فرزند خود شلیک کند ؟!

از همان ابتدا هیچ کس حضور خوک ها را در شهر جدی نگرفت.ولی ما علام خطر کردیم....

وقتی سر وکله این خوک ها در شهر پیدا شد عده ای هورا کشیدند،عده ای فقط تعجب کردند وعدهای هم از سر تاسف سر تکان دادند .

اولین خوک ابتدابا ترس ولرز .از میان خیابان ها وکوچه ها گذشت.به بعضی از خانه ها سرک کشید وعده ای از بچه ها را دور خود جمع کرد.

آنها از اینکه حیوانی را این قدر در دسترس می دیدند خوشحال بودند.عدهای از بچه ها به خانه هایشان گریختند وعده ای از دور به تماشا ایستادند.

ما اعلام خطر کردیم ولی صدایمان در میان هیاهوی کسانی که با تمام قوا برای خوک ها هورا می کشیدند ،گم شد.

با حضور دومین وسومین خوک.حضور خوک ها در شهر کاملا عادی شد.

خوک ها به زاد وولد پرداختند وتعدادشان روز به روز افزایش پیدا کرد.

آنها که از حضور خوک ها استقبال می کردند توجیهشان این بود که بچه ها به این وسیله سرگرم می شوند!! وبهتر از این است که به کارهای ناشایست بپردازند.

ووقتی ما فریاد زدیم که سرگرمی به چه قیمتی وبدتر از این ممکن است چه بشود؟

پاسخ شنیدیم که موانست بچه ها با خوک ها.آگاهیشان را نسبت به جانوران افزایش می دهد ومتهم شدیم که با توسعه علم ومعرفت وجانور شناسی مخالفیم.....!!!

عده ای می گفتند : این اتفاقی است که در همه شهرهای دیگر هم افتاده وهمین نشان می دهد که نباید خیلی احساس نگرانی کرد.خوک اگر بد بود که این همه مورد استقبال مردم شهرهای مختلف قرار نمی گرفت.

بعد از چند صباح که بچه ها کاملا به خوک عادت کردند سروکله صاحبان خوک ها پیدا شد.آن ها برای اینکه بچه ها بتوانند همچنان با خوک ها بازی کنند.مطالبه پول کردند.

ما همچنان فریاد می زدیم واعتراض می کردیم.اما صدایمان به جایی نمی رسید.

در پی فریادها واعتراض های ما عده ای به این نتیجه رسیدند که علیه خوک ها بیانیه ای صادر کنند وحضور روز افزونشان را محکوم سازند.در هیچ کدام از این بیانی ها هیچ اشاره ای به صاحبان خوک ها واهدافی  که از اشاعه خوک بازی دنبال می کردند نشد.

هنوزچندماهی از حضور خوک ها در شهر نگذشته بودکه ویروس خوکی در میان بچه های شهر شایع شد.

دختر ها به محض ابتلا به ویروس خوکی ناگهان لباسهایشان را می کندند ودر خیابان های اصلی شهر ودر میان پارک ها می دویدند .

پسرها با ابتلا به این بیماری درست مثل خوک ها در خیابان ها وحتی بر سر چهارراه ها

بی سر سوزنی شرم وحیاء قضای حاجت می کردند.

مردم آنچنان درگیر گذران ومعیشت شده بودند که به هیچ چیز جز تنظیم دخل وخرج نمی کردند.

ما به خوکداران اعلام جنگ کردیم....

این در حالی بود که همگان با دلایل محکم!! ما را برحذر می داشتند:

      -     دشمن از شما بسیار قویتر است.

-          دشمن از بیرون حمایت می شود.

-          دشمن ریشه اش را در شهر محکم کرده است.

-          دشمن فرزندان بساری از مقامات شهر را آلوده خود کرده است!

-          با کدام سلاح؟

-          اصلا برای چه ؟

-          زندگیتان را بکنید.

-          با شاخ گاو در نیفتید..!!!!

در یک صبح سرد زمستانی هر چه سلاح داشتیم بر داشتیم و به مقر خوکداران یورش بردیم.

با اولین شلیک ها از مفر دشمن صدای ناله آشنایی شنیدیم.دست از شلیک کشیدیم ونزدیکتر شدیم.صدا از سنگرهای دشمن بر می خاست.

صدا آشنا بود............

دشمن دور تا دور خود سنگری از آدم چیده بود آن آدم ها فرزندان خود ما بودند.......

ماندیم با دشمنی که برای خود از بچه های ما سنگر ساخته بود......

اگر همچنان شلیک می کردیم.فرزندانمان را کشته بودیم واگر نمی کردیم باید باز شاهد مرگ تدریجی فرزندانمان می شدیم.

بغرنج ترین مسئله زندگیمان بود.

اما پیش از آنکه گامی در جهت حل این معمای سترگ برداریم.دستگیر وروانه دادگاه شدیم.

 

 

اکنون ما به جرم شلیک به سوی فرزندانمان محکوم شده واین واقعیت است....

 ولی همه واقعیت این نیست.....

 

  

التماس دعا.

یا حق.

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 16:16 توسط مسافر |
وابستگی و.....

وابستگی وتعلق

دنبال کردن حریصانه هر چیزی به معنی فراری دادن آن است.کافی است به دنبال معشوق خود بیفتید تا فراری اش دهید.حتی پول هم از این قاعده مستثنی نیست.

فرض کنید که در یک مهمانی با کسی آشنا می شوید واو می گوید که هفته آینده با شما تماس

 می گیرد.

یک هفته آزگار از خانه بیرون نمی روید حتی به توالت هم نمی روید!کنار تلفن می نشینید.... وانتظار می کشید چه کسی تلفن می زند؟ همه به جز او!

آیا هیچوقت نیاز مبرم به فروش یک ماشین،خانه و... داشته اید ؟چند نفر خریدار پیداکردید؟ هیچ

یاس وناامیدی انسان را به ورطه هلاکت می کشاند وهرچه نگران تر شوید گرفتار تر میشوید!

هرگاه که با نا امیدی درگیر مسئله ای می شویم ویا وابستگی عاطفی واحساسی نسبت به ماجرایی پیدا می کنیم سدی در برابر آن می سازیم.اما روی دیگر سکه چیست؟

اگر کسی آرامش خود را حفظ کند همه چیز روبه راه می شود!

وقتی تصمیم می گیرید عقیده کسی را تغییر دهید چه اتفاقی می افتد؟

 آیا عقیده اش را عوض می کند ؟نه .

اما اگر فشار را از روی او بر دارید غالبا اتفاق می افتد که خود او به طرف عقاید شما کشیده می شود.

هرگاه نگران ومنتظر چیزی باشیم مثلا یک تلفن خاص،ترفیع، قدردانی و.... در پیرامون خود نیرویی خلق می کنیم که احتمال وقوع آن رویداد را از بین می برد.

عدم وابستگی به جای بی علاقه گی

وابسته نبودن به معنای بی علاقه بودن نیست.ممکن است نسبت به چیزی وابستگی نداشته باشیم ودر عین حال بسیار علاقه مند به آن باشیم.

انسانهای مصمم ونا وابسته به خوبی می دانند که تلاش و کیفیت نهایتا با پاداش مواجه می شود.

آنها می گویند : اگر این بار موفق نشوم دفعه آینده ویا دفعه بعد از آن حتما موفق خواهم شد.

وابستگی به معشوق

سعید با نا امیدی وبی قراری به دنبال شخصی می گردد که به او عشق بورزد وستایشش کند.آیا امیدی به یافتن این شخص می رود.؟ نه چندان.

اولا بیقراری او همه را به عقب می راند ثانیا سعید بی قرار ومایوس نمی تواند آدم دوست داشتنی باشد.

شخصی به همسرش می گوید:

من به تو نیاز دارم وبدون تو نمی توانم زندگی کنم. اما این عشق نیست،گرسنگی است

 شما نمی توانید در آن واحد هم کسی را دوست بدارید وهم بی تابانه نیازمندش باشید.

عاشق واقعی کسی است که معشوق خود را آزاد می گذارد تا خودش باشد، تا هر آنچه که خود

می خواهد، باشد وهر کجا که خود می خواهد.

در عشق اجباری نیست.

عشق یعنی امکان انتخاب به معشوق دادن.در این جا هم سخن از عدم وابستگی است.

خلاصه کلام

برای آنکه کسی یا چیزی را بدست آوری رهایش کن.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 0:44 توسط مسافر |
مادر

مادر مهربون ما آروم آروم میون جمع

با سینه سوخته می سوخت توبسترش مثل یه شمع

غریبونه حسن شو صدا می زد ای پسرم

گاهی علی علی می گفت.می گفت غریبه همسرم

می گفت( اگه من جون دادم بابا رو یاری بکنید

من نتونستم بچه ها شما یه کاری بکنید

خواستم توی کوچه براش گره گشا بشم ولی

قنفذ نذاشت که واکنم گره دستای علی)

با این همه غصه وغم از بی وفایی فلک

وقتی یه چند روزی گذشت جلو اومد حرف فدک

یادگار پیغمبرو گرفتن از مادر ما

گفتن که ارث نمی بری حق ندارید پیش خدا

برای ما باغ فدک ارزش وقیمتی نداشت

اما برا حق علی مادر سنگ تموم گذاشت

دوباره چادر پوشید ودست منو گرفت تو دست

قصه کوچه پیش اومد دیگه باید لبارو بست

 

 

یا حق.

نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 13:54 توسط مسافر |
شهر مدینه.......

قصه شهر مدینه قصه شهر غصه هاست

حدیث رنج  و غربت  وزخم  زبون نارواست

من  چی  بگم  از اون همه محنت و اندوه وستم

نمونده هیچ قامتی که از این همه غم نشه خم

شرح  کدوم غمُ بدم از غصه های  زمونه

از چی واز کجا بگم از تو کوچه یا تو خونه

همه چی توی مدینه شروع  شد از ماتم یار

وقتی که باغبون میره خزون میشه باغ وبهار

هرکی به ما سلام میکرد دیگه جواب هم نمیداد

اون  موقع  دیگه  فهمیدم مدینه ما رو نمی خواد

روی زمین  افتاده بود جنازه عشق هنوز

صدای سامری اومد ازتوی شهر آخر روز

آب کفن خشک نشده دوباره بت تراشیدند

حبل  متین   عترتُ  توی   سقیفه   بریدند

گفتم شاید این چندروزه به مادیگه کار ندارن

برای  گریه  ماها رو  تو  خونه  راحت  میذارن

ولی یه روز صدایی از هیزما پشت در اومد

با  یه  گروه  بی  حیا  بزرگ اهل شر اومد

گفتم  مگه اینا میخوان  شهرُ به  آتیش  بکشن

میخوان برای بابامون چه حرفی رو پیش بکشن

وقتی  که حرف  بیعت  از  زبونشون بیرون اومد

فهمیدم اون لحظه دیگه از کوچه بوی خون اومد

یکی اومد به پشت در که مهر مهربونی بود

بهشتی بود خدایی بود حوری آسمونی بود

گفت چی میخواید از دلبرم خیلی غریبه همسرم

هرچی میخواید به من بگید من جون فدای حیدرم

من اجر پیغمبرم ومزد همه رسالتم

یاور      مرتضایم   و  فدایی   ولایتم

با خون سینه مادرم این جمله رو، رو در نوشت

عشق  علی دین  منه خونه اون واسم بهشت

اگر  چه  آتیش  بگیرم  تو  بیت  مرتضی  ولی

جونمو هدیه می کنم دست نمیکشم از علی

مهر  علی  دین  منه مذهب وآیین منه

علم بدونه فاطمه از علی دل نمی کنه

اگه  برای  غربتش    نبود    دیگه   بعد    بابا

تو دنیا وای نمیسادم جون می دادم من بخدا

گفت که بیا فضه منو بلند کن  از روی زمین

فضه بیا به من بگو  کجاست  امیرالمومنین

نگفت  ببین  که  پشت  در  به  پا شده  قیامتم

نگفت میون شعله ها آتیش می خورد به صورتم

گفت که امام من کجاست میر و ولی من چی شد

دار  و ندار  من  کجاست  بگو  علی  من  چی  شد

چادرشو  به  سر  کشید رفت از  پی یاری یار

یه دستُ به پهلو گرفت یه دستشم روی دیوار

یه چند قدم که راه میرفت دست روی زانواش میذاشت

آخ     بمیرم    مادر   ما   قوتی     تو     پاهاش    نداشت

همه   میگن   مادر   ما دنبال  حیدر می دوید

اما چه جور دویدنی تنشو رو خاک می کشید

خون از سینهَ ش میچکید وبا خاک کوچه شد عجین

افتان  و  خیزون  راه می رفت  آخر  میفتاد  رو زمین

با اینهمه از تو خونه اومد تو کوچه مردونه

وایساد جلو چهل تا از نامردای اون زمونه

یک  تنه   داشت علی  رو تا  توی  خونمون می کشید

همه چی داشت تموم می شد که یه دفه قنفذ رسید

 

 

*************************

التماس دعا.

یازهرا.

نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 12:2 توسط مسافر |
شیعه واقعی....

این آخر سری ها بی تاب شده بود،یک روز به من گفت:حاجی دعا کن شهید بشوم

من گفتم نه دعا می کنم که شهید نشوی.

دعا می کنم بمانی وبچه های مردم را جمع کنی وبه آنها سروسامان بدهی.

آن ها ترا می خواهند.

محتاج امثال تو هستند.تو باید باشی تا در این وضعیت پر آشوب به جوان ها امید بدهی.

او با دلواپسی گفت:

 وقتی تن آدم نمی تواند حجم روحش را تحمل کند چه کار باید کرد؟

من از بودن با بچه ها خسته نشدم . ای کاش شبانه روز صد ساعت بود واز این جسم کوچکم صد تا تن تکثیر می شد و بین این همه نگاه های تشنه تقسیم می شدم. آنوقت مرا سر هر محله ای جار می زدند وقدح قدح ،عصاره جانم را می نوشیدند. ولی چه کنم حاجی؟این تن بارکش خوبی برای روحم نیست.مضطرب است، منتظر است.

دیروز توی روضه حضرت زهرا (س) وقتی بی اختیار شدم.دست خودم که نبود.جیغ کشیدم .همه پریشان زده مرا نگاه کردند.نمی دانم چرا سینه ام داغ شد پهلویم تیر کشید.

با خودم گفتم اگر ادعای شیعه حضرت زهرا (س) را دارم.باید از سینه یا پهلو شهید شوم.

اگر یکی از این دو نشانه را نداشتم بدانید شهید نیستم.یک مرده مثل همه مرده های دیگر .فقط ادای شیعه ها را در می آوردم همین............

 

 

(وقتی بدنشو میخواستن از سیستان بیارن رفقا میومدن بهم میگفتن محمد گفته اگر اینطور شهید نشده بودم بدونید شهید نشدم! شما نظرتون چیه؟

من از همه جا بی خبر گفتم دیگه این مطلبو جای دیگه نگید.خوب نیست.محمد قطعا شهید شده....

وقتی بدنشو آوردن دیدم تنها یه تیر به سینه اش نشسته ومثل مادر سادات سینه اش کبود شده........

تازه فهمیدم که یه عمر با هاش بودم ونشناختمش........)

 

************************************

وقتی کویر از همهمه افتاد ومنطقه آرام گرفت.از گوشه وکنار همه جمع شدند وبر بالین بی جان محمد آمدند.اوروی زمین دراز کشیده بود وسینه بر خاک داده بود. بالاتر از دست های او روی تپه خط سرخی ترسیم شده بود وزیر بدنش دلمه بسته بود.چقدر راحت وآرام بود.داغ هیچ گونه دردی را به چهره نداشت

اما چرا

روی سینه اش زخم بود .جای یک تیر...

آری تمام بیابان با تپش آخر قلب او هم داستان شده بود:

یازهرا(س)

 

************************************

 

رفتارش صمیمی بود اهل ریاکاری نبود

 یادم می آید یک روز خوابیده بودم، دیدم کف پایم می خارد.................

بلند شدم دیدم محمد صورتش را به کف پایم می مالد.خیلی ناراحت شدم پایم را سریع کشیدم وبا خشم گفتم: این کارها چه معنی می دهد؟

 گفت: مگر بهشت زیر پای مادرها نیست؟ دوست دارم چشمهایم نور بگیرد نور بهشت .

از او خواستم دیگر از این کارها نکند چون خیلی می شوم واو هم قول داد.

 

 

******

شب میلاد حضرت زهرا(س) در خانه جشن گرفتیم.

اوخیلی دوست داشت توی خانه مولودی داشته باشیم .آخر شب که مهمانها رفتند آمد توی آشپز خانه.همیشه خجالت می کشید مرا ببوسد ، می آمد وکتفم را می بوسید. آن شب هم آمد وکتفم را بوسید وگفت خیلی خسته شدی مادر!

به او گفتم : برای تو که خسته نشدم برای خانم خسته هستم.

 تا این حرف را زدم آن چنان گریه ای کرد که من را هم به گریه انداخت وخودش را توی آغوشم کشاند وگفت:مادر جان به اندازه همه هستی دوستت دارم.

 

******

شب بیست وسوم رمضان (یعنی آخرین لیلة القدری که او در این دنیای مادی بود) یکدفعه دیدیم غیبش زد.

از هر که سراغش را گرفتیم ابراز بی اطلاعی کردند .

در شب قدر معمولا بچه ها دنبال بهترین هیئت می گشتند تا آن جا بروند وبتوانند به نحو شایسته از برکات واعمال آن شب استفاده کنند ومقدرات سالانه خود را آن جا رقم بزنند.

فکر کردیم جتما محمد هم به یکی از این هیئت ها رفته است واز این که بدون اطلاع رفته بود دلخور وناراحت بودیم.

وقتی آمد ساعت سه ونیم بعداز نیمه شب بود ومراسم ما به اتمام رسیده بود.از او پرسیدیم : داداش کجا بودی؟ خوب صبر می کردی با هم می رفتیم....

لبخند مسرت بخشی توی صورتش نقش انداخته وگفت:باید حتما می رفتم تا مادرم را از مراسم بیاورم.دیروقت بود واو نمی توانست توی خیابان ها رفت وآمد کند.....

 

یعنی او در بهترین شب سال که لیلةالقدر است به احترام مادرش رفته بود وساعتها توی خیابان ها منتظر مانده بود تا مادرش بیاید واورا به خانه ببرد.او می دانست که فضیلت در چیست وخدا واهل بیت به چه چیزی راضی ترند.

 

خاطراتی از معلم بسیجی شهید محمد عبدی

تولد:بیست وهفتم خرداد ماه سال 1355

شهادت :صبح روز جمعه شانزدهم بهمن 1377

محل شهادت: منطقه کرمان – گردنه ارزنتاک،دشت سمسور در حین مبارزه با اشرار وقاچاقچیان

محل دفن: تهران،بهشت زهرا،قطعه 50 ردیف 37

 

ان شاءالله همیشه در راه شهدا قدم بر داریم.

التماس دعا.

 

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 10:8 توسط مسافر |
هنوز دیر نشده است........

 

مگر چند بار فرصت تجربه زندگی را داریم؟

چند بار خواهیم مُرد؟

باید ره توشه بر گرفت وکوله بار بست.

یادمان نرود که لباس سبز صبوری را برداریم.

یک دفتر ویک قلم برای ثبت خاطره های بلورین سفر وچند کتاب برای رفع خستگی چشمها وتکه نانی برای همسفران....

سفري در پیش است.

کوله بارمان را ببندیم.

حس غریبی از درون می گوید: «آن سوی دشت تنهایی، کسی منتظر است.»

گرچه رغبتی به ماندن نیست وروزگار واماندگی به سر آمده است .اما خوب می دانیم که ،گریز، راه چاره نیست.

از حادثه نباید گریخت حادثه مال زندگی است.باید به استقبالش شتافت.

تن آسایی وبی دردی مرض است.

سلامت اندیشی حکم می کند که از معبر «خود» گذر کنیم وبه سمت «بی خود»ی ره پوییم.

هنوز دیر نشده است .

می توان دوباره در این کشمکش وجود با احساس ظریف سپیده طلوع نمود ودرخشید ونور پاشید.

اگر با انگشتان لطیف آفتاب، کوبة دل را بکوبیم،یک سینه پر از آسمان آبی را مهمان درون خواهیم کرد و پر از طراوت خواهیم شد.

سر به زیر پنجه های نور باید داد.دل به راه عشق باید سپرد .به سمت نیایش باید آغوش گشود.

کاروان شقایق،پشت دروازه های شهر رسیده است.

یکبار دیگر مسافران آمده اند تا خستگی روزمرگی را از تن ها بگیرند.

به راستی سهم ما ،در این بدرقه چه قدر است؟

 

٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭

 

یه بار بچه ها اردوی سه روزه قم را راه انداختند. آخرین روز محمد رفت گلزار شهدا وگفت:وقتی داشتید می رفتید،بیایید ومرا با خود ببرید.

در هر فرصتی که پیدا می کرد،برایش مهم نبود کجا باشد وتوی کدام شهر باشد، میرفت بر سر مزار شهدا وبا ان ها حرف می زد.آن روز هم آن جا ماند تا زمانی که ما کارمان در قم تمام شد وآمدیم واو را سوار کردیم ورفتیم به مسجد جمکران .

عجیب بود ...

وقتی وارد مسجد شد.همان دم در ایستاد وسینه اش را به دیوار آجری چسباند وشروع کرد اشک ریختن وبعد خم شد ونشست روی زمین وسجده کرد وزمین را بوسید وخودش را خاک مال کرد وبعد رفت داخل وهمین طوری هم برگشت وداخل حیاط وصحن مسجد نشست روی زمین.

بچه ها که او را با این حال دیدند ،آمدند ودوره اش کردند ونشستند اطرافش واو شروع کرد به زمزمه کردن:

گل نرگس فدای رنگ وبویت.......

بچه ها با او زمزمه می کردند وگریه می کردند.

٭ ٭ ٭ ٭

حرم امام رضا(ع) هم همین طور بود.وقتی به حرم می رسیدیم از توی صحن پا برهنه می شد وبا گفتن ذکر به طرف حرم حرکت می کردیم.

وقتی به پشت سرم نگاه می کردم که ببینم کسی جا نمانده باشد،محمد را می دیدم که تنهاست ودر عین مواظبت از بچه ها،باخودش نجوا می کند.

یه بار نزدیکش شدم وشنیدم که می گفت:

(این ها که به سمت حرمت می آیند ،خریدارشون  تویی بیا آقاجون من را هم به خاطر این ها بخر).

یادم هست در یکی از زیارتها ،برای رفتن به طرف حرم،بچه ها را به صف کرده بودیم وبا ذکر رضاجانم رضاجانم آن ها روانه حرم کرده بودیم.

آن شب محمد بچه ها را قبل از حرکت به سمت حرم دم در حسینیه نگاه داشته بود وگفته بود :

بچه ها من نذری دارم وباید آن را امشب اداء کنم.

از همه قول گرفته بود که در انجام نذرش هیچ کس مانعش نشود وهمه قبول کرده بودند.

به صحن امام رضا(ع) که رسیدیم.روکرد به بچه ها ونوجوان ها گفت: کفشهایتان را در آورید...

بچه ها کفشهایشان را در آوردند محمد شروع کرد به بوسیدن پای آنها.بچه ها از طرفی به او قول داده بودند واز طرفی هم نمی توانستند ببینند که مربی عزیزشان پای آن ها را می بوسد.با یک دنیا احساس ،به گریه وزاری افتادند.

عجب عشقی که نذرش بوسیدن پای بسیجیان وزوار ثامن الحجج باشد.

 

 

خاطراتی از معلم بسیجی شهید محمد عبدی.

 

التماس دعا.

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 16:2 توسط مسافر |
نامه.......

اين چندمين نامه است بابا، مي‌نويسم

هرچند‌ يادت نيست‌ امّا مي‌نويسم

ديروز هم برگشت خورده نامه‌هايم

من با‌اميد اين نامه‌ها را مي‌‌نويسم

امروز با سارا كمي ‌دعوايمان شد

از قهر‌ها، از آشتي‌ها مي‌‌نويسم

خانم معلّم، نمره‌ي عالي به من داد

او گفت: من با عشق انشا مي‌نويسم

مادر برايم قصّه‌اي از كربلا گفت

در نامه‌ام عين همان را مي‌‌نويسم

او از تحمّل گفت از‌ ياسي سه‌ساله

از تشنگي، از صبر، دريا مي‌‌نويسم

از دختري كوچك كه نامش هم رقيّه است

از بي‌وفايي‌هاي دنيا مي‌‌نويسم

بابا! ‌دلم ابري ست ميل گريه دارد

دلتنگيم را از همين‌جا مي‌‌نويسم

اين نامه را هم پست خواهم كرد ‌امروز

امّا برايت باز فردا مي‌‌نويسم

b

 

 

شادی ارواح طیبه شهدا صلوات.

 

یا حق.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 16:41 توسط مسافر |
یه کم درد دل....

دلم می خواهد صدا کنم کسی را، صدا کنم وبرایش حرف بزنم.

دلم می خواهد برای کسی حرف بزنم که صدایم را بشنود که حرف هایم را گوش کند کسی که ذهنش هزار ویک جا، به هزار ویک صدا وفکر دیگر مشغول نباشد.

دوست دارم هر وقت که دلم خواست حرف های دلم  را بیرون بریزم ،نترسم از نبودن کسی برای شنیدن، نترسم از گوش ندادن ، نترسم از بد گویی ها ومسخره کردن های صریح وبا اشاره ،درباره پر حرفی هایم.

چشم می چرخانم میان آدم ها ،دوست وآشنا ،همکلاسی، همسایه ،غریبه،با هرکدام به دلیلی نمی توانم. هر وقت که دلم خواست ومهم تر از آن، هر حرفی را بزنم یکی وقت ندارد، آن یکی حوصله ندارد ،سومی گرفتار است ،دیگری خودش دنبال کسی می گردد که به حرفهایش گوش بدهد ،از پنجمی مطمئن نیستم که درست معنای حرف هایم را بگیرد ،واز بعدی اطمینان ندارم که حرف هایم را پیش خودش نگه دارد.

دوباره می گردم تو را می دانم اما گاهی رویم نمی شود سراغت بیایم. به خودم فکر می کنم ومی بینم که حرف زدن با خودم اصلا جواب نمی دهد .حرف زدن با موجودات دیگر هم همین طور.

دلم می خواهد با کسی حرف بزنم که مطمئن باشم حرفم را درک می کند کسی که مطمئن باشم دوست دارد حرف هایم را بشنود. کسی که برای تمام شدن حرف هایم لحظه شماری نکند وتوی دلش از پرحرفی من آشوب نشود.

باز هم نگاه می کنم وجز تو کسی را پیدا نمی کنم.

فکر می کنم باز هم باید پیش تو بیایم وبا تو حرف بزنم با تو درد دل کنم.به تو فکر هایم را بگویم.با تو رازهایم را در میان بگذارم .

با این که از تو خجالت می کشم ولی باز هم تویی که با روی گشاده در انتظار منی وچیزی به رویم نمی آوری.حتی نمی گویی که بی معرفت! این همه وقت کجا بودی ؟وفکر می کنم شاید همین خجالت کشیدن هم برایم خوب باشد.

باید کاری کنم که فاصله ام را کم کنم.باید کاری کنم که همیشه آمدن پیش تو وحرف زدن با تو را به یاد داشته باشم.فکر می کنم تو که همین جوری ،اتفاقی،هزار نام برای خودت انتخاب نکرده ای.

همین جوری ،تعارفی،سایه مهربانی ات را همه جا وبر سر همه نگسترانده ای.

همین جوری،تصادفی،همه را به حرف زدن با خودت دعوت نکرده ای:

یا من لا یشغله سمع عن سمع....

یا اسمع السامعین.....

یا اله العاصین.....

یا اله المذنبین... 

 

 

من  بندگی نکردم تا  بنده ام بخوانی      تو کی بدین کرامت از خود مرا برانی

 

مولای من ، من ازتو غیر از تو را نخواهم

تو  نیز رحمتی  کن  کز  من  مرا  ستانی

 

 

یا علی مدد.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 16:5 توسط مسافر |
آخرين نوشته ها
ما هم رفتیم!
شب تغسیل ماه
امپراطور!
زندگی
سلطان قلم
مکاشفه
بازهم...
آخر یه روز شیعه برات حرم می سازه.....
دخترک
خدا کجاست؟
به خاطر عشق
امامت زینب(س)
حج حسین(ع)
گفتگو
حسن!
بازهم هیئت اینترنتی محبان الرضا(ع)
حال گیری!!!
امام الرئوف...
عکس های افطاری
اگه...