تبليغاتX
googele
منوي اصلي
صفحه نخست
نوشته هاي پيشين
خانگي سازي
ذخيره كردن صفحه
اضافه به علاقه منديها
حدیث روز
نويسندگان
آقاسید
مسافر
فرزانه
موضوعات
راهیان نور
دل نوشته ها
اخبار روز
لينكدوني
تخریبچی(بابک رشیدی)
علی شاطری
پوتین خاکی
گنجینه قصار
لبگزه(جناب آقا سید عزیییز!)
جاکفشی(آقا مسعود)
آخرين نوشته ها
خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385
خبرنامه





از به روز شدن ما باخبر شوید

آمار وبلاگ
لوگوي وبلاگ ما
آقاسید ومسافر
طلائیه یعنی عشق

سلام دوباره به همه دوستای عزیزم

امروز که داشتم این عکسارو جمع و جور میکردم برای گذاشتن تو وبلاگ یه لحظه رفتم تو حال و هوای طلائیه . واقعا ما که اونجا نمیدونستیم کجا اومدیم، قطعه ای از بهشت یا همون چیزی که روی یکی از تابلوها نوشته بود:                 

           طلائیه یعنی عشق 

 

 

t1

t2

t3

بقیه عکس ها روتوی ادامه مطلب حتما ببینید


...ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 2:6 توسط آقاسید |
اردوگاه

سلام دوستای گلم

یه معذرت خواهی به همه بدهکارم چون چند روزه که آپ نکردم. اما تو این چند روز یه اتقاقایی افتاد .مثلا یهویی پدرم مریض شد و چند روز تو ccu  بستری بود !!! الحمدالله با دعای همه ی عزیزان الان خوبن.

یه چیز دیگه که خودمو خیلی خوشحال میکنه اینه که یکی از دوستای گلم قراره از این ببعد با اسم مسافر همراه من مطلب بنویسه مطمئنم که از نوشته هاش حتما خوشتون میاد.

خب از هرچه بگذریم .....

تا اونجایی رسیدیم که دهلاویه رو هم زیارت کردیم .

برای رسیدن به ناهار در اردوگاه با سرعت باد روان شدیم .(با وجود این راننده سرعت باد میشه 70 کیلومتر بر ساعت ).ساعت 3 بود که به حمیدیه (محل اردوگاهمون )رسیدیم .غذاها رو بسته بندی کرده بودن ولی هنوز گرم بودن(فضول ها بخونن: غذا برنج و مرغ بود)سپس به استراحت پرداختیم .« ضمنا از همه ی عزیزان که لطف میکنن برام نظر میذارن واقعا ممنونم. »

otobus

ordogah

ghaza

 

در اینجا جایی بود که جای همتونو خالی کردم

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 2:24 توسط آقاسید |
ادامه......

ساعت 9صبح اینجا پایگاه هوایی دزفول:

بعد از بازرسی دم در پادگان به داخل راه یافتیم. توی یه سوله تعدادی ضد هوایی،هواپیما،ماسک های « ش م ه »(ش:شیمیایی،م:میکروبی،ه:هسته ای؛ اینم برای اینکه اطلاعات شما علمای عزیز بالاتر بره)وخیلی چیزای دیگه برای بازدید گذاشته بودند؛ بدک نبود.

ش م ه

زاشفق

hava

 

khdm

اینم خودم(عجب ابهتی گرفته این ضد هواییه بخاطر من!!!

ساعت 10صبح اینجا امامزاده سبزقبا(ع):

به زیارت مرقد مطهر برادر امام رضا(ع) ، حضرت سبزقبا رفتیم .از اون دعاهای غیر ممکن هم در حق خودمون کردیم مثلا اینکه آدم بشیم و....

sghaba

 

 فعلا زت زیاد

 

 

نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 2:31 توسط آقاسید |
هنوز روز اوله

اما بعد...

دیگه وارد خوزستان شدیم.عجب منظره هایی توی راه بود همه ی بچه ها رفته بودن فضا !!!

ساعت10شب اینجا دزفول:دیدیم تا سوسنگرد هنوز یه کمی راهه ،رانندمون هم دیگه کم کم داره میره تو مایه های چشم بسته رانندگی کردن،شورای حکام رو تشکیل دادیم وبنا شد شب رو همینجا بخوابیم ،ولی اگه تونستید حدس بزنید کجا ؟؟؟ بیخودی به دوگولتون فشار نیارید خودم میگم: توی یه دبیرستان دخترونه .

اتوبوسمون تو حیاط مدرسه لنگر انداخت و همگی پیاده شدیم .بساط شام رو بچه های تدارکات آماده کردن ورفتیم رو کار خوردن شام (اینم برای فضول ها :شام تن ماهی بود.) اینم عکساش:شام در مدرسه

 (اون لباس سفیده میون اونا منم)

مدرسه

 

خیلی هوای دزفول با حال بود خدا قسمتتون کنه؛ صبح زود همگی از خواب خوش بیدار شدند و فورا براه افتادیم ؛ برای دیدن نمایشگاه هوایی راهیان نور به پایگاه هوایی دزفول رفتیم .....

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 15:40 توسط آقاسید |
عکس 1
اینم به مناسبت ورود ما به خوزستان
(البته این عکس متعلق به نزدیکی های ارونده)

nakhlestan

این شیشه ی شکسته ی اتوبوس نذاشت عکسم هنری بشه

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 23:57 توسط آقاسید |
روز اول اردو

امروز 5/1/85

 ساعت 8:30 صبح داخل مسجد :از ساعت 6 تا کنون منتظر اتوبوس هستیم و بالاخره با صد ناز و کرشمه از راه میرسد [بچه ها ساک ها رو بردارید بیارید بذاریم تو صندوق بار] ،یکی از بچه ها به علت قلب درد و اینکه دکتر گفته برات ضرر داره و این حرفا سفرشو cancel  کرده. 2 تا از بچه ها هم اراک به ما می پیوندن. ارتجالا به راه می افتیم (وقت طلاست!!!)

ساعت 9:15در راه: تلفن یکی از بچه ها به صدا در می آید (همونه که قلب درد داشت از این ببعد بهش میگیم ق د):[- ق د: کجایید؟ - ما:نزدیکای قم  – ق د : آروم تر برید دارم میام  – ما: نعم؟؟؟؟؟؟ - ق د: دلم نیومد نیام آخه شنیدم خیلی با صفاست میترسم از دستم بره –ما: بابا بیخیال شو میوفتی میمیریا! –ق د:نه ،من بمیرمم میام ]

ساعت 12ظهراینجا اراک : ق د  با یه پژوی مسافرکش  و  با سرعت 180 تا خودشو به ما رسوند (ای بابا ننه وقتی قسمتت با شه میشه ،آره ) اون 2 تا بچه ها هم اومدند.

ساعت 15 اینجا بروجرد : بچه ها ناهار رو خودشون قرار شده بیارن ما هم که چتر باز! از هرکی یه لقمه میخوریم اینجوریم حالیه واسه خودش

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 23:51 توسط آقاسید |
مشکلات کار

                                             بسم رب الشهدا والصدیقین

خب دارم دفترچه ی یکی از بهترین خاطرات عمرم رو براتون باز می کنم:

یکی بود یکی نبود یه روزی بچه ها گفتن آقا سید بیاید بریم امسال راهیان (آخه خیرسرم من فرهنگی پایگاه هستم اونم از نوع جهنمیش ،آخه کسی نبود گفتن جهنم ،تو بیا وایسا فرهنگی)

منم که از خدا خواسته گفتم بد جور پایه هستم ،گفتیم خب حالا پول از کجا بیاریم ؟؟؟؟!!!

البته از قبلا یکمی سر رشته در تیغ زدن افراد داشتیم .چشمتون روز بد نبینه هر کسی رو که توی خیابون ،کوچه ،خونه وهرجایی که فکرشو بکنید بود تیغیدیم(البته اونها هم با کمال میل در این امر خدا پسندانه شرکت کردند!!!؟؟؟؟ ولی خداییش کمک کردند.)جای اسکان روهماهنگ کردیم : یه اردوگاه دانش آموزی با صفا توی حمیدیه [حمیدیه نزدیک سوسنگرده،اینم برا اونا که نیدونن].

رفتیم بعد از یه 10-15 روز دویدن اتوبوس رو هم هماهنگ کردیم.(البته این 10-15 روز برای ما به اندازه ی یه سال خستگی داشت.)ثبت نام ها رو هم انجام دادیم و اعلام کردیم پنجم عید حرکته.

حدودا 30 نفر از بچه ها ثبت نام کردند و رفتیم برای شروع سفر.

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 23:49 توسط آقاسید |
آخرين نوشته ها
ما هم رفتیم!
شب تغسیل ماه
امپراطور!
زندگی
سلطان قلم
مکاشفه
بازهم...
آخر یه روز شیعه برات حرم می سازه.....
دخترک
خدا کجاست؟
به خاطر عشق
امامت زینب(س)
حج حسین(ع)
گفتگو
حسن!
بازهم هیئت اینترنتی محبان الرضا(ع)
حال گیری!!!
امام الرئوف...
عکس های افطاری
اگه...