تبليغاتX
googele
منوي اصلي
صفحه نخست
نوشته هاي پيشين
خانگي سازي
ذخيره كردن صفحه
اضافه به علاقه منديها
حدیث روز
نويسندگان
آقاسید
مسافر
فرزانه
موضوعات
راهیان نور
دل نوشته ها
اخبار روز
لينكدوني
تخریبچی(بابک رشیدی)
علی شاطری
پوتین خاکی
گنجینه قصار
لبگزه(جناب آقا سید عزیییز!)
جاکفشی(آقا مسعود)
آخرين نوشته ها
خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385
خبرنامه





از به روز شدن ما باخبر شوید

آمار وبلاگ
لوگوي وبلاگ ما
آقاسید ومسافر
خدا کجاست؟

خودت گفتی یه شب خواب دیدی تو ومونس رفته اید توی دشت و اونجا صدای خدا رو شنیده اید که گفته بود دارید دنبال چی می گردید؟وتو گفتی دنبال تو،

بعد اون صدا گفته بود برای پیدا کردن من که نمی خواد این همه راه بیایید توی دشت وبیابان.

گفته بود:

من توی سفره خالی شما هستم.

توی چروک های صورت عزیز.

توی سرفه های مادر بزرگ،

توی پینه های دست آدم های بدبخت وفقیر.

توی آرزوهای دخترهای فقیر ودم بخت که دوست دارند کسی با اسب سفید بال دار بیاد و اون ها رو از نکبت فقری که توش گیر کرده اند نجات بده.

توی عینک ته استکانی چشم های پدران نا امیدی که با جیب خالی،بچه ی مریض شون رو از این دکتر به اون دکتر می برند،

توی دل دوتا پسر بچه ی دبستانی که سر یک مداد پاک کن توی خیابون با هم دعواشون میشه

توی دل زن اون تعمیرکاری که دوست داره  شب ها که شوهرش از کار بر میگرده خونه،دست هاش از کار و روغن و گریس سیاه باشه که یعنی اون روز کاری بوده وشوهره پولی در آورده وبه همین خاطر اول به دست های شوهرش نگاه میکنه ببینه سیاهن یا نه؟

توی دل اون شوهره که اگه دستاش سیاه نباشن ساکت میره یک گوشه اتاق تا گرسنه بخوابه اما صدای زنش که هی به بچه هاش میگه خدا بزرگه خدا بزرگه نمیذاره اون راحت بخوابه.

توی فکرهای اون فیلسوف بیچاره که می خواد من رو ثابت کنه ولی نمیتونه....

توی اون نمازهای طولانی آن عابد که خلوت شبانه اش رو حاضر نیست با همه ی دنیا عوض کنه.

توی چشم های سرخ شده ی کسی که به ناحق سیلی خورده اما خجالت می کشه که گریه کنه.

توی اندوه بزرگ وعمیق پدری که جسد پر از خون پسرش رو از جبهه میارن و فقط به چشم های پسره نگاه میکنه وصورتش خیس اشک میشه.

توی زبان طفل شش ماهه ای که از تشنگی خشک شده بود و به جای سیراب کردنش تیر به گلوش زدند.

توی اشک های بچه ای که برای اولین بار از درد بی پدری گریه می کنه وحتی معنای یتیم شدن رو نمیتونه بفهمه.

توی نماز شب اون زنی که از ناتوانی نشسته خونده شد.

توی استیصال آدم ها .توی استیصال.توی خدایا چه کنم ها؟

توی توبه.......

توی توبه های مکرری که دائم شکسته میشن.

توی پشیمونی از گناه.

توی بازگشت به من.

توی غلط کردم ها.

توی دیگه تکرار نمیشه ها.

توی قول میدم بچه ی خوبی باشم.

توی دوستت دارم ها....

 

***برگرفته از کتاب(( روی ماه خداوند را ببوس)) نوشته: مصطفی مستور***

نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 14:59 توسط مسافر |
آخرين نوشته ها
ما هم رفتیم!
شب تغسیل ماه
امپراطور!
زندگی
سلطان قلم
مکاشفه
بازهم...
آخر یه روز شیعه برات حرم می سازه.....
دخترک
خدا کجاست؟
به خاطر عشق
امامت زینب(س)
حج حسین(ع)
گفتگو
حسن!
بازهم هیئت اینترنتی محبان الرضا(ع)
حال گیری!!!
امام الرئوف...
عکس های افطاری
اگه...