یک بار خاطره ای از جبهه برام تعریف می کرد،می گفت:
کنار یکی از زاغه مهمات ها سخت مشغول بودیم، تو جعبه های مخصوص مهمات می گذاشتیم ودرشان را می بستیم.
گرم کار یکدفعه چشمم افتاد به یک خانم محجبه با چادری مشکی!
داشت پابه پای ما مهمات می گذاشت توی جعبه ها.
با خودم گفتم حتما از این خانم هاییه که می آن جبهه.
اصلا حواسم به این نبود که هیچ زنی را نمی گذارند وارد آن منطقه بشود.
به بچه ها نگاه کردم.مشغول کارشان بودند وبی تفاوت می رفتند ومی آمدند.انگار آن خانم را نمی دیدند.
قضیه برام سوال شده بود...موضوع عادی به نظر نمی رسید.
کنجکاو شدم بفهمم جریان چیست.؟
رفتم نزدیک تر تا رعایت ادب شده باشد سینه ای صاف کردم وخیلی با احتیاط گفتم : خانم جایی که ما مردها هستیم شما نباید زحمت بکشین..
رویش طرف من نبود.
به تمام قد ایستاد وفرمود:مگر شما در راه برادر من زحمت نمی کشید؟
یک آن یاد امام حسین(ع) افتادم واشک توی چشمهام حلقه زد.خدا بهم لطف کرد که سریع موضوع را گرفتم وفهمیدم جریان چیست. بی اختیار شده بودم ونمی دانستم چه بگویم.
خانم، همان طور که روشان آن طرف بود فرمودند:هرکس که یاور ما باشد،البته ما هم یاری اش می کنیم.
*************شهید عبدالحسین برونسی به روایت همسرش************